هزارگی


دلی که نمـوســوزه دل نموشه
خانــــه تنـا تنـا آغـل نمــوشـــه
 
قــوم جــدا جــدا سنگ ریـزه یـه
سنگ ریــزه ریزه منزل نموشــه
 
سنگای ریزه ریزه جم که شــونه
بلن منزل موشه تای گل نمــوشه
 
 بخشـه تـوتــّـا از تای بار آغــــــیل
کار تانـا کیــــدو دلیـل نموشــــه
 
چــــوتـور سخته بیرارو روزگار مو!
ده آسانی اوسو، مشکل نموشـه
 
توخوم تید نکده زامد نکشـــیده
جاره هرچی بیشی آصل نموشـه
 
لالی گونی کتِه مو ناف چپه خاو
ده ای رقم شاوای مو تیـــــر نموشه
وُکیلا خمتُمـا شیشتـــه ده مجلس
ده یک شیشتُه که کس وُکیل نموشه
 
اگه بیخی مو کـمـــــــر بستـــه نکنی
ده سَیل کیـــدو گُشنای مو سیرنموشه
 
نموفامـوم که خوب وبـد ده ای ملک
چیکــه از یکدیگه چیغیـل نموشــــه
 
چیکه اولـوس پس از یکصـد دو صدسال
ده کـار و زندگـی قابـــــــل نموشـــــــه
 
 چیــــکه قدرخوبای خو نمـــیدنی مو
اگه پشت شی نگری سرمیر نموشه
 
اگه تیاغ شونی بلده یکـــد یگـــه
دل مه پوره که قد مو کیل نموشه

کودم خانه خرابی بچه مورده

دیلی سنگی تورا یگباره بورده
 

ال یارجان کوجایی دم مه بورشود

امی زخمایی دیلمه پگ چوقور شود
ما کی موردوم ازی رنجایی دوری
از او دیده بخی اوقره مه کور شود
 

الا ای داوری دانا تو مدانی کی افغانی

چی مینت ها کشید از دستی این ایران وایرانی
تو ای نادان بیماری،که فحش ها بر وطن گوفتی
به افغانی موردارخور به افغانیستان کله خر گوفتی
تو کی اهلی اسلامی باید اهلی معرفت باشی
به فیکری مردومی موسلمان وهم نوعت باشی
 

در غریبی دور از یار ودیار افتا ده ایم

برگی خوشکی از دیرخت روزیگار اوفتاده ایم
بهترین ایام عومروم گوشه یی ایران گذشت
میخورم افسوس عومرم در از یاران گوذشت
 

بیه کی بوریم ده وطن اینجا گوذرو نموشه

نانی سنگک شوده ششصد دیگه ارزو نموشه
موتری گشت شوده کلو دیگه گشتو نموشه
 

کشکی گوسله موبودوم

دان در گه گلثوم بسته موبودوم
گلثوم تا مورافت بوق بوق موکدوم
از پس گلثوم توق موکدوم

صبا خواستی خدا مه کالا موشویم

گشته بیا مه ده لب جویم
مه امدم داشته کالا موشوشتی
تی موشت کده غریب مه را نکشتی

تورشک نخور ترش مونی

مره تو پورموشت مونی
سینجد بخور که باد کنی
شاید مره تو یاد کنی

مه قربانت ای پیچه لخشوم

تو نوربندگ خوره از دور مینخشوم
گه موردوم که هیچ پروا نداره ا
عمر کوتای خوره در تو موبخشوم

مه قربان همو قاشو قباق تو

خیلیم تو بور شده درگه دماغ تو
خیلیمتو بور شده ده گوی خر تو
بیکش بالا بوره ده مغز سرتو

سفر موری مره ملی دجای خو

نموفاموم چی خواد کدی تنای خو
دیلیم بیگیر بوبر گر کارتو نامد
قد خاک گور کو بومل پیش پای خو

بلیبوری مسیج رایی کدن تو

بلیبوری نرمک مسکال کدن تو
گی وقتا که در مه زنگ میزنی تو
بلیبوری نرمک گپ گپ کدن تو

بودنتو يگ رقم نبودنتو ديگه رقم

دوستو دروم بخى توره بدرقم

مه قربان گل کوله تو موشوم

اگه یک ماخ بدی بوله تو موشوم

کلوشی کوری پچک پای دیده

رنگی قلبیم واری کالای دیده
لاته شی کش کدم کد چپاک زد
قوروتی بوی میداد دیستای دیده

کد گل ....کد خدا....                              کد تمام عاشقا....           

 
کد شب ....کد دعا....                             کد دلای با صفا....
 
کد من ...کد خودت....                             کد تمام لحظه ها....
 
                       
دوستت دارم بی ادعا....

اگه امادوم تو ره جیق دلجی مونوم                 از سر کوه توره خیز دلجی مونوم

 
د بیابان تو ره پیش دلجی مونوم                    از سر خر توره افتلجی مونوم
 
دمنه او تو ره استلجی مونوم                       اخرش توره خندلجی مونوم

برسرقالي شيسته بودي

ميثلي يگ فيرشته بودي
يك بوسه طلب كدوم
قريب مره كوشته بودي

اوال آمد کاکایم  بیری اورده                       کمر باریک از جاغوری اورده

کمر باریک کمر شی تال واری                    چیمای شی گرگ قد مال واری

دیل مه تنگه گل و گلزار نموروم             د سیل شار و بازار نموروم

 
دیگا قد یارخو موره جوره جوره             ما کی یار مه نیه بی یارخو نموروم

مسیج تونمیه چیز کار کنوم ما              دیلمه موشه که ازتو قار کنوم ما

 
تایک دقه اگه مسیج تو ن                  میسکال کده توره بیزارکنوم ما

به یکی مگن چرا شما حرف (ف) ره همیشه (پ) مگین ؟جواب مده ما کی نمیگیم البد پامیلایمو مگن


نشنو از ني ني حصيري بي نواست

بشنو از دل، دل حريم كبرياست
ني بسوزد خاك و خاكسترشود
دل بسوزد خانه دلبر شود

ديدي اي حافظ كه كنعان دلم بي ماه شد

عاقبت با اشك وغم كوه اميدم كاه شد
گفته بودي يوسف گمگشته باز ايد ولي
يوسف من تا هميشه همنشين چاه شد

ما زهر صاحبدلي يك فن اموختيم

عشق از ليلي وصبر از كوه كن اموختيم
گريه از مرغ سحر خودسوزي ازپروانه ها
صد سرا ويرانه شد تا ساختن اموختيم

عشق هستي با تو معنا ميشود

لحظه هايم باتو زيبا ميشود
دل كه بي تو قطره اي ناقابل ست
با تمناي تو دريا ميشود

رسم ما اوارگان ترك وفاي دوست نيست

رسم مادريا دلان خشكيدن احساس نيست
ما محبت را بنام دوست ارزان ميكنيم
تا صداقت زنده هست ما هم رفاقت ميكنيم

در راه رسيدن بتو گيرم كه بميرم

اصلا بتو افتاده مسيرم كه بميرم
ياچشم بپوش از من از خويش برانم
يا تنگ در اغوشم گير كه بميرم

ه اسمون سپردم چشم از تو برنداره

مواظب تو باشه سرت بلا نياره
تا تو نخواي نتابه دلت گرفت نباره
هميشه با تو باشه تورو تنها نزاره

خداوندا مرا بي يار مگذار

شبم بيمه كن اما تار مگذار
بگير از من فروغ ديده ام را
 ولي در حسرت ديدار مگذار

نه بلبل خواهد زبوستان جدايي

نه گل دارد خيال بي وفايي
اگر گفتي مرا الان چه حاليست
ميان فلب من جاي تو خاليست

دل من غمگين است غصه ام سنگين است

گرچه اي هم نفسيم ميل گل در من نيست
زندگي شيرين است بال من خونين است
اشك غم بايد ريخت رسم دنيا اين است

اگه فراموشم كني ميرم سراغ سرنوشت

ميگم چرا اسم منو فقط تو قلب تو نوشت
اگه فراموشم كني سلطان قصر غم ميشم
مثل يه شمع بيفروغ لحظه به لحظه كم ميشم

كاش بودي تا دلم تنها نبود

تا اسير غصه ي فردا نبود
كاش بودي تا فقط باور كني
زندگي هرگز بي تو زيبا نبود

در رفاقت رسم ما جان دادن است

هر قدم را صد قدم پس دادن است
هر كه بر ما تب كند جان ميدهيم
ناز او را هر چه باشد ميخريم

اي كه از تازگي زخم دلم با خبري

يعني از قصه اي دل تنگي من با خبري
مثل مهتاب كه از خاطر شب ميگذرد
هر شب اهسته از افاق دلم ميگذري

كناراشناي تواشيانه مىكنم

فضای خانه راپرازترانه مىكنم
گربپرسند برای چه زنده اى
ومن برای زندگی تورابهانه ميكنم

نه از دريا و قايق مىنويسم

نه از زخم شقايق مىنويسم
به فكر لحظه هاى باتو بودن
به ياد آن دقايق مىنويسم.. –

سرخي چشم كبوتراشك چشمان من است 

هركجا عاشق بديدي از رفيقان من است
گرخودت عاشق شدي ازاتش دوزخ مترس
من خودم عاشق شدم دوزخ گلستان من است.

ناله كردم ذره اي از دردهايم كم نشد

گريه كردم اشك بر داغ دلم مرهم نشد
در گلستان، بوي گل، بسيار بوئيدم ولي
از هزاران گل يكي همچون تو هم پيدا نشد
 

داستانهای کوتاه



داستانهای کوتاه آموزنده


آزمایش عملکردم

 
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد ،جعبه های نوشابه را به سمت تلفن هل داد تا دستش به تلفن برسد.وشروع کرد به گرفتن شماره .مغازه دار حواسش به مکالمات پسر بچه بود  وگوش میداد.
پسرک گفت:خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانتان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد:کسی هست که این کار هارا برایم انجام می دهد.
پسرک گفت :خانم من این کار را با نصف قیمتی که او انجام می دهد انجام خواهم داد.
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد وپیشنهاد داد:خانم من پیاده رو وجدول های جلوی خانه راهم جارو می کنم.در این صورت شما دریکشنبه زیباترین چمن را درکل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخ منفی داد.
پسرک در حالیکه لبخندی برلب داشت گوشی را گذاشت.
مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود،به سمتش رفت وگفت :پسر من از رفتارت خوشم آمد .به خاطر اینکه روحیه خاص وخوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.
پسرک جواب داد:نه ممنون من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم.من همان کسی هستم که برای این خانم کار میکند.
 

آبدارچی شرکت مایکروسافت

 
 
مرد بیکاری  برای آبدارچی گری درشرکت مایکروسافت تقاضای کار داد.رئیس هیئت مدیره با او محاحبه کرد ونمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید،آدرس ایمیلتان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد متاسفانه من کامپیوتر شخصی وایمیل ندارم.
رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد وچنین کسی نیازی به شغل ندارد.
مرد در کمال نا امیدی آنجارا ترک کرد.
نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند. تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده وآنرا دم در منازل مردم بفروشد.
او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد.به زودی یک گاری خرید،اندکی بعد یک کامیون کوچک.
وچندی بعد هم ناوگان توضیع مواد غذایی خودرا به راه انداخت.
او دیگر مرد ثروتمند ومعروفی شده بودتصمیم گرفت بیمه ی عمربگیرد.به نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد.نماینده بیمه آدرس ایمیل اورا خواست ولی او جواب داد ایمیل ندارم.نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل نداریدولی صاحب یکی از بزرگترین اپراتور های توزیع مواد غذایی در اروپا هستید.تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چی می شدید؟مرد گفت :احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.
 

نامه ای به خدا

 
یک روز کارمند پستی به نامه هایی که آدرس نامعلوم داشتند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن باخط لرزان نوشته بود نامه ای به خدا.!!
با خودش فکر کرد نامه را باز کند وبخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایا ن ماه باید خرج میکردم.یکشنبه هفته دیگر عید است ومن دوتا از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام.مام بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.هیچ کس را هم ندارم تا از او پولی قرض بگیرم.
تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی .مرا کمک کن............
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت ونامه را به دیگر کارمندان نشان داد.نتیجه این شد که هرکدام جیب خودرا جستجو کردند وچند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان نودوشش دلار جمع شد وبرای پیرزن فرستادند.............
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خیری انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید وچند روزی از این ماجرا گذشت تااینکه نامه ی دیگری از آن پیر زن رسید که نوشته بود نامه ای به خدا......
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده وبخوانند مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با کمک تو توانستم شامی خوب برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را بگذرانیم به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی......
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.
 

حقه بازی مرد پیر

 
 
روزی یک  کشاورز در روستایی زندگی میکرد که باید پول زیادی که ازیک پیر مرد قرض گرفته بود میداد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با اورا داشتند.وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد که کشاورز نمی تواند بدهی اش را پس بدهد پیشنهاد یک معامله کرد وگفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی اش را می بخشد. ودختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد پیر مرد برای اینکه حسن نیت خودرا نشان دهد گفت :اصلا یک کاری میکنیم من یک سنگریزه سفید ویک سنگ ریزه سیاه در کیسه ی خالی میریزم.دختر تو باید با چشمان بسته یکی از آن دو را بیرون آورداگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود وبدهی ات بخشیده میشود امه اگر سفید را بیرون آوردلازم نیست همسر من بشود وبدهی ات نیز بخشیده می شود.
اما اگر حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
درهمین حین پیرمرد خم شد ودو سنگریزه برداشت دختر که چشمان تیزی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه داخل کیسه انداخت.ولی چیزی نگفت.
سپس از دختر خواست یکی را بردارد.
تصورش را بکنید. شما چه کار میکردید ؟
 
تصمیم دختر زیرک این بود دست داخل کیسه برد ویکی را برداشت وسپس با سرعت وبا ناشی بازی بدون اینکه رنگش معلوم شود  وانمود کرد که از دستش لغزیده وبه بیرون افتاده .
پیدا کردن آن سنگ ریزه در میان انبوه سنگریزه ها غیر ممکن بود
در همین لحظه دختر گفت :آه من چقدر دست وپا چلفتی هستم!اما مهم نیست اگر سنگریزه داخل کیسه را ببینیم معلوم می شود دیگری چه رنگی بوده.......
وچون سنگریزه درون کیسه سیاه بود طبق قرار دیگری می باید سفید بوده باشد وپیر مرد نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند.
 
 

طوفان بد موقع

 
روزها گذشت وگذشت وگنجشک با خدا هیچ نمی گفت. فرشتگان هر بار سراغش را از خدا میگرفتند وخدا هر بار میگفت:می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود ویگانه قلبی هستم که درد هایش را نگه میدارد.
سرانجام گنجشک روی شاخه ای  از درختان دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوخته بودند ولی او هیچ نگفت. خداوند لب به سخن گشود :به من بگو از آنچه درسینه ات سنگینی میکند.
گنجشک گفت :لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود وسر پناه بی کسی ام. تو همان را از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟چه میخواستی ؟لانه محقرانه ام کجای دنیارا گرفته بود؟ وسنگینی بغضی راه کلامش را بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت همه فرشتگان ساکت ماندند وسربه زیر .خداوند گفت ماری در لانه ات بودباد را گفتم لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو پر کشیدی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
 

سوال ریاضی از امام علی (علیه السلام)

 
 
شخصی از امام علی (علیه السلام) پرسید:عددی به دست من بده که به1و2و3و4و5و6و7و8و9بخش پذیر باشد بدون آنکه باقیمانده بیاورد.
حضرت فرمود:اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک.
یعنی روزهای هفته را بر روز های سال خودت ضرب کن.
سوال کننده 7رادر360ضرب کرد که حاصل 2520درآمد که برآنهابخش پذیر بود.
 

تاثیر دعا

 
مرد پولداری در کابل در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود ورقص وبه مشتریان شراب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز موعظه میکرد ودر پایان موعظه اش دعا میکرد خداوند صاحب رستوران را به قهر وغضبش گرفتار کند وبلای خودرا براین رستوران که اخلاق مردم را فاسد می کند وارد سازد.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد وبرق وطوفان شدیدی شد ویگانه جایی که آسیب دید رستوران بود که خاکستر شد.
ملای مسجد روز بعد باغرور وافتخار نخست حمد خدا را بجا آورد وبعد خراب شدن آن خانه ی فساد را به مردم تبریک گفت.واضافه کرد :اگر مومن از ته دل از خدا چیزی بخواهد نا امید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان وملای مسجد دیر دوام نکرد وصاحب رستوران به محکمه شکایت کرد واز ملای مسجد تاوان خسارت را خوست.
ملا ومومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند.قاضی حرف دو طرف راشنید وبعد گلو صاف کرد وگفت:
نمی دانم چه حکمی بکنم .ازیک سو ملا ومومنانی قرار دارد که به تاثیر دعا وثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد.
 

خریدن بهشت

 
بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رود خانه می آمد .در ساحل می نشست و به آب نگاه میکرد.پاکی وطراوت آب غصه هایش را می شست.اگر بیکار بود همانجا می نشست ومثل بچه ها گل بازی می کرد.
آنروز هم داشت با گل های کنار رود خانه ، خانه می ساخت.
جلوی خانه باغچه ای درست کرد وتوی باغچه چند ساقه علف وگل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت ونگاه کرد.زبیده خاتون(همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد.
به کارش ادامه داد همسر خلیفه بالای سرش ایستاد وگفت:
بهلول چه میسازی؟  بهلول به لحنی جدی گفت :بهشت می سازم. همسر هارون که میدانست بهلول شوخی می کند گفت:آنرا می فروشی؟ بهلول گفت:می فروشم.
-قیمت آن چند دینار است؟
-صد دینار
-من آنرا می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت وگفت:این بهشت مال تو قباله آنرا بعد مینوسم وبه تو میدهم.
زبیده خاتون لبخندی زد ورفت.
بهلول سکه هارا گرفت وبه طرف شهر رفت.بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.وقتی تمام دینار هارا صدقه داد با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب در خواب وارد باغ بزرگ وزیبایی شد. در میان باغ قصر هایی را دید که با جواهر هفت رنگ تزیین شده بود.گلهای باغ عطر عجیبی داشتند.زیر هردرخت چند کنیز زیبا آماده به خدمت ایستاده بودند.
یکی از کنیز ها ورق طلایی رنگ به زبیده خاتون داد وگفت:این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدارشد،از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن وخوابی را که دیده بود برای هارون تعریف مرد.
صبح زود هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.وقتی بهلول به قصر آمد هارون به او خوش آمد گفت وبه گرمی از او استقبال کرد.بعد صد دینار به او داد وگفت:یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول سکه هارا به هارون پس داد وگفت:به تو نمی فروشم.هارون گفت:اگر مبلغ بیشتری می خواهی حاضرم بدهم.بهلول گفت :اگر هزار دینار هم بدهی نمی فروشم. هارون ناراحت شد وپرسید:چرا؟
بهلول گفت:زبیده خاتون آن بهشت را ندیده خرید.اما تو میدانی ومیخواهی بخری؟به به تو نمی فروشم.
 

اجابت دعا

 
 
یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست وغرق شد وتنها دومرد توانستند شنا کنان خودرا به جزیره کوچکی برسانند ونجات یابند.دو مرد نجات یافته هیچ چاره ای جز دعا کردن وکمک خواستن از خدا نداشتند.چون هر کدامشان ادعا میکردند به خدا نزدیکترند،وخدا دعایشان را زودتر مستجاب می کند،
جزیره را به دو قسمت تقسیم کردند وهرکدام در قسمت خودش دست به دعا بر داشت ومی خواستند ببینند دعای کدامشان زودتر مستجاب میشود. نخستین چیزی که هردو خواستند غذا بود صبح روز بعد مرد اول میوه ای در بالای درخت در قسمت خودش دید وبا آن گرسنگی اش را برطرف کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از گیاه وهر نعمتی بود.هفته بعد دو جزیره نشین  احساس تنهایی کردند. دست به دعا برداشتند واز خدا طلب همسر کردند.روز بعد یک کشتی شکست وغرق شد وتنها یک زن نجات یافت وبه قسمت مرد اول وارد شد.درقسمت دیگر مرد دوم هیچ همراهی نداشت.
بزودی مرد اول از خدا طلب  خانه ولباس وغذای بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد.اما مرد دوم هموز هیچ چیز نداشت.
سر انجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی کرد تا او وهمسرش از آن جزیره خارج شوند. صبح روز بعد مرد اول کشتی که در قسمت او لنگر زده بود پیدا کردمرد با همسرش سوار کشتی شد وتصمیم گرفت کشتی را با مرد دوم که تنها ساکن آنجا بود ترک کند.با خودش فکر کرد که دیگری شایسته دریافت نعمت های خداوند نیست .چرا که هیچ یک از دعا های او مستجاب نشده است.هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره شد،مرد اول ندایی از آسمان شنیدکه چرا همراه خودرا  در جزیره ترک میکنی ؟مرد اول پاسخ داد:نعمتها تنها برای خودم است. چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا وطلب کردم.دعاهای او مستجاب نشده واو سزاوار اینها نیست.
آن صدا سر زنش کنان ادامه داد:تو اشتباه میکنی.اوتنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم.وگرنه تو هیچکدام از نعمت های خداوند را دریافت نمی کردی.
مرد پرسید:به من بگو او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟
ندای آسمانی گفت:او دعا کرد که همه دعا های تو مستجاب شود.
 

معجره می خرم

 
 
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود،شنید که پدر ومادرش در مورد برادر کوچکش صحبت می کنند.
فهمید که برادرش سخت بیمار است و والدینش پولی برای مداوای برادرش ندارند. پدرش به تازگی کارش را از دست داده بود ونمی توانست پول جراحی پر خرج برادرش را بپر دازند. سارا شنید که پدرش آهسته به مادر گفت:تنها معجزه می توند پسرمان را نجات بدهد. سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت واز زیر تخت قلک کوچکش را در آورد. قلک را شکست وسکه هارا روی تخت ریخت وآنهارا شمرد.فقط پنج دلار.بعد آهسته از درب عقبی خانه خارج شد وچند کوچه بالاتر به دارو خانه رفت.جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند. ولی داروساز سرش خیلی شلوغ بود ومتوجه نبود.دخترک  پاهایش را به هم می زد وسرفه می کرد،ولی دارو ساز توجهی نمی کرد.
بالاخره حوصله سارا سر رفت وسکه هارا محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.داروساز جا خورد. روبه دخترک کرد وگفت: چه می خواهی؟سارا گفت:برادرم خیلی مریض است می خواهم معجزه بخرم.دارو ساز با تعجب پرسید :ببخشید!دخترک توضیح داد:برادر کوچکم داخل سرش چیزی رفته وبابایم می گوید فقط معجزه می توند اورا نجات بدهد.من می خواهم معجزه بخرم قیمتش چند است؟داروساز گفت:متاسفم ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.چشمان دخترک پر از اشک شد وگفت:شمارا به خدا او خیلی مریض است.بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد.این هم تمام پول من است.من کجا می توانم معجزه بخرم؟مردی که گوشه ایستاده بود ولباس مرتب وتمیزی داشت،از دخترک پرسید چقدر پول داری؟دخترک پولهارا کف دستش ریخت وبه مرد نشان داد.
مردلبخندی زد وگفت:آه چه جالب فکر می کنم این پول برای خریدن معجزه برای برادرت کافی باشد.
بعد به آرامی دست اورا گرفت وگفت:من میخواهم برادر و والدینت را ببینم.فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز واعصاب درشیکاگو بود.فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.پس از جراحی پدر نزد پزشک رفت وگفت: از شما متشکرم،نجات پسرم یک معجزه واقعی بود.می خواهم بدانم بابت عمل جراحی چقدر باید به شما بپردازم؟دکتر لبخندی زد وگفت :فقط پنج دلار.
 
  فردریک کبیرحاکم گذشته آلمان
 
فردریک کبیر که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می دانست. او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت، گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند. فردریک آن را به دقت خواند و گفت: “بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند. آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”.
یکی از همراهان با حیرت گفت: “اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است”. فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد.”
 
 
شهر ممنوعه
 
شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود…
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الک دولک می‌گذراندند…
و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند…!
سال ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند…
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:
آهای مردم! آهای … ! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست !!!
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک شان را از سر گرفتند…!!!
جارچی ها دوباره اعلام کردند:
می‌فهمید!؟! شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید !
اهالی جواب دادند: خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم !
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند…
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک شان ادامه داند؛ بدون لحظه‌ای درنگ !!!
جارچی ها که دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند…
اُمرا گفتند: کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم !
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند !!!
 
 
داستان مترسک ترسو
 
وسط یک مزرعه دور افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها یکفرقی داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها میترسید.
 
یک روز صبح وقتی مترسک از خواب بیدار شد دو تا کلاغ را دید که یکی از آنها روی سرش و یکی دیگر هم روی دستش نشسته بودند.مترسک که حسابی ترسیده بود خیلی سعی کرد آنها را از خودش دور کند، اما نتوانست. کلا غها مدام با نوکشان تو سر مترسک می زدند. سرش به شدت درد گرفته بود. میدانست که اگر اوضاع به همین شکل پیش بره کلا غها و پرنده های دیگر او را نابود میکنند.
 
 
 
روزها به همین شکل گذشت. تا اینکه یک روز خروس مزرعه اومد کنار مترسک نگاهی به چشمهای غمگین و دکمه ای مترسک انداخت و گفت: هی مترسک! برای چی جلوی پرنده ها را نمیگیری؟ چطور بگیرم. من میترسم اونها با نوکشان من را تیکه تیکه کنند. خروس گفت: نترس، آنها اگر از تو شجاعت ببینند این کار را نمیکنند. تو باید از خودت شجاعت نشان بدهی و گرنه صاحب مزرعه تو را از بین میبرد و یک مترسک جدید در مزرعه میگذارد. میدونی تا همین حالا هم که گذشته چقدر به مزرعه آسیب رسیده. بالاخره صبر مزرعه دار هم حدی دارد تا صبرش تمام نشده سعی کن آنها را دور کنی.
 
مترسک اخمهایش را در هم کشید و گفت: یک نگاه به ریخت و قیافه من بینداز، ببین اصلا میتوانم کسی را بترسانم؟ خروس گفت: اون مشکلی ندارد. من میتوانم چهره ات را عوض کنم تو هم باید کمک کنی تا به ترس ات غلبه پیدا کنی. خروس این را گفت و رفت. عصر آن روز با خودش یک ردای سیاه و حشتناک و یک کلاه بزرگ سیاه آورده بود. خروس کمک کرد و لباسها را تن مترسک کرد و گفت: مطمئن باش آنقدر وحشتناک شدی که من هم از تو میترسم. حالا میخواهم ببینم فردا چی به سر پرنده ها میآوری؟ بعد هم خنده ای کرد و رفت.
 
فردا صبح وقتی خورشید طلوع کرد. پرنده ها با دیدن مترسک میخکوب شدند. شاید هم فکر کردند مترسک خود شیطونه که اومده وسط مزرعه. چند تاشون خواستند شجاعت کنند و بیایند جلو. اما مترسک با اطمینان به اینکه خیلی ترسناک شده با یک حرکت شدید همه پرنده ها را از خودش دور کرد. وقتی دید واقعا پرنده ها ترسیدند شجاعت اش بیشتر شد. از آن روز به بعد هر روز که میگذشت به شجاعت مترسک افزوده میشد و دیگر هیچ پرنده ای جرات نمیکرد به مزرعه آسیب بزند.
 
یک روز بعدازظهر که مترسک محکم و استوار سر جایش ایستاده بود یک کبوتر چاهی به طرف اش آمد. مترسک سعی کرد کبوتر را بترساند، اما کبوتر با اینکه ترسیده بود باز هم جلوتر آمد تا وقتی که این جرات را به خودش داد و روی دست مترسک نشست. مترسک با عصبانیت گفت: چی میخواهی؟ کبوتر چاهی با ترس گفت: مترسک میدونم که تو وظیفه داری از این مزرعه مراقبت کنی، ولی ما هم مخلوق خداییم و باید از این مزرعه سهمی داشته باشیم. به ما رحم کن، اگر اجازه ندی ما تو این چند روز آخر که قراره مزرعه را درو کنند، چیزی بخوریم مطمئنا همه ما از گرسنگی خواهیم مرد.
 
مترسک با نگرانی گفت: خوب اگر من هم این کار را بکنم نابود میشوم و مزرعه دار من را از بین میبرد. کبوتر چاهی گفت: شاید مزرعه دار این کار را نکند، ولی مطمئن باش که ما و جوجه هایمان از گرسنگی میمیریم. مترسک گفت: تا فردا به من فرصت بده تا خوب فکر کنم و بتوانم یک تصمیم درست بگیرم. کبوتر چاهی گفت: باشه، فردا صبح موقع طلوع خورشید میآیم به سراغ ات. بعد هم پرواز کرد و رفت.
 
آن شب مترسک تا صبح نخوابید و به حر فهای کبوتر چاهی فکر کرد. با خودش گفت: اگر من شجاع شدم فقط به خاطر ترس از نابودی و مرگ خودم بود. پس اینقدرها هم شجاع نیستم. چون به خاطر یک ترس بزر گتر یک ترس کوچکتر را رها کردم و این اسم اش شجاعت نیست. اگر بخواهم شجاعت را به دست بیاورم باید ترس از مرگ را رها کنم. فردا صبح درست موقع طلوع خورشید کبوترچاهی دوباره آمد سلام کرد و گفت: چی شده مترسک فکرهایت را کردی ؟مترسک گفت: دوست من شما آزاد هستید که از مزرعه استفاده کنید.
 
کبوتر چاهی خوشحال نزد دوستان اش رفت و آنها را با خودش آورد، از آن روز به بعد پرنده ها می آمدند و در مزرعه خودشان را سیر میکردند و میرفتند. مزرعه دار وقتی متوجه شد که پرنده ها از مترسک نمیترسند و اون به هیچ دردی نمیخورد مترسک را برداشت و به جای هیزم در اجاق خانه سوزاند. از آن سال به بعد درست موقع درو گندمها که میرسد تمام پرنده های نواحی آن روستا، با همدیگر یک صدا، سرودی میخوانند که اسم اش هست «مترسک شجاع. »
 
 
گدایی ملانصرالدین
 
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
 
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!
 
 
قاتل و میوه فروش
 
 
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر از گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی یک مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود … بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و … پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواد !
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلوی دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت.
فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته شده بود “قاتل فراری” و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : “آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان”.
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد !!!
 
 
 
فانوس دریایی
 
فانوس دریایی جان خیلی ها را نجات داده بود، که اصلا کارفانوس دریایی همین است . اما می گفتند جان خیلی ها را هم  گرفته. این افسانه ای بود که همه ی مردم بندر مه آلود می دانستند ،حتی اگر گاهی فراموششان می شد.
قدیمی ها می گفتند که برخی شب ها وقتی طوفان و موج سهمگین همه ی دریا را احاطه می کرد مسافرین دریا نور فانوس را نمی دیدند . می گفتند بازمانده های طوفان و موج سهمگین  وقتی به ساحل می رسیدند ، از خاموشی فانوس سۆال می کردند و مردمی که در بندر بودند با تعجب می گفتند که این طور نیست در تمام طول شب فانوس کار خودش را می کرده.
بربلندای تپه ای که بلندترین جای جزیره بوده است  می چرخیده  و نور می داده و آن ها همه دیده اند و این افسانه فانوس دریایی بندر مه آلود بود.  هیچ کس نمی دانست که حقیقت چیست و حالا که سال ها از خاموشی فانوس می گذرد گاهی گداری وقتی مهمانی برای اهالی جزیره می آید و از فانوس سۆال می کند یادشان می افتد و چیزکی می گویند،  آخر سر هم می گویند که این افسانه است.
آقای سین که خانه اش نزدیک ترین خانه به فانوس دریایی بود دلش می خواست که دوباره فانوس را روشن ببیند ، حالا که اسباب جدید هدایت قایق ها و کشتی ها خوب کار نمی کرد و اخیرا اخبار حوادث دریا مردم جزیره را نگران کرده بود.
همان مردمی که فراموشکار بودند و همان هایی که هنوز افسانه ها را برای مهمان هایشان تعریف می کردند و همان هایی که جوان تر بودند و هرگز نور فانوس جزیره را ندیده بودند  به پیشنهاد آقای سین جمع شدند زیر فانوس دریایی تا دوباره فانوس را راه بیندازند.  قرار شد بیست روز بعد همین جا جمع شوند و فانوس را روشن کنند. همه رفتند و آقای سین ماند و فانوس خاموش. هر روز از صبح می آمد و فانوس را تعمیر می کرد.  دوباره حرف های جدید سرزبان ها افتاد. هر کس افسانه هایی که شنیده بود را برای دیگران می گفت و چیزی هم به آن اضافه می کرد.  خیلی ها هم می گفتند که آقای سین نمی تواند فانوس را راه بیندازد. می گفتند فانوس خودش خاموش شده واصلا ربطی به اسباب جدید هدایت کشتی ها ندارد.
گروه های زیادی هم جمع شدند و گفتند در همین بیست روز اصلا فانوس های جدید می سازیم . مردم کارشان را ول کرده بودند وفانوس می ساختند . شکم بچه هاشان گرسنه بود و خودشان پابرهنه بودند اما می گفتند فانوس که ساخته شود ، دوباره  کشتی ها و قایق های ماهیگیری برای صید می آیند و می روند و دیگر نه بچه هایشان شکم گرسنه می خوابند و نه خودشان مجبورند با پای برهنه کار کنند.
آقای سین که خانه اش نزدیک ترین خانه به فانوس دریایی بود دلش می خواست که دوباره فانوس را روشن ببیند
هر جای جزیره را که نگاه می کردی مردهایی را می دیدی که دارند آجر روی آجر می گذارند.  قرار بیست روز داشت از راه می رسید و هیچ کس از آقای سین خبر نداشت . هیچ کس باورش نمی شد که فانوس قدیمی کار کند . هر کسی به فانوس خودش امید داشت . فانوس هایی که برج داشتند ولی فکری برای خود چراغش نشده بود. بیست روز گذشت و همه دیدند که چراغی برای فانوس هایشان ندارند خبری هم از آقای سین نبود.  مردم رفتند،  همه جا را گشتند  اما آقای سین را پیدا نکردند.
وقتی از فانوس هایشان قطع امید کردند ، وقتی دیدند فانوس هایشان برج های سربه فلک کشیده ی بی چراغ است رفتند که همان فانوس دریایی قدیمی را روشن کنند.  اما هیچ کدام راه روشن کردنش را بلد نبود. از آن شب مردم جزیره ی مه آلود دورتا دور جزیره می ایستادند و چراغ های کوچک دستی یشان را بالا می گرفتند  که مسافران دریا راه خانه یشان را گم نکنند.
 
 
قصر پادشاه
 
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!
اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …
و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند  و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید  سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند …
مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال  دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .
او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد…
پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم …
پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود .
مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه  اجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار …
تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!
سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!
و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده  و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…!
ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم…
 
 
عروس ۱۷ساله
 
آیا واقعا من یک قاتل هستم، نه باورم نمی‌شود هر شب افکار مسموم وجودم را می‌گیرد و خودم نیز از حقیقتی که می‌گویند گریزانم؛ قاتل.فکرش مرا دیوانه می‌کند، عذاب وجدانم را دو برابر می‌کند. همه فکر می‌کنند قاتل کیست، چه قیافه‌ای دارد، عاطفه ندارد و به چه دلیلی آدم کشته؟
زن ۱۷ساله‌ای که به اتهام قتل شوهر دومش به قصاص محکوم شده است، با نوشتن نامه‌ای از دردها و رنج‌هایش گفت. این زن که «لاله» نام دارد، متهم است دو سال قبل شوهر دومش را در شیراز به قتل رسانده است. او مرتبه اول در ۱۵سالگی به اصرار خانواده‌اش ازدواج کرد اما طلاق گرفت چراکه به گفته خودش همسرش، مردی بدبین بود که او را کتک می‌زد. لاله بعد از طلاق بار دوم باز هم به اصرار خانواده‌اش با یکی از اقوام دور مادرش ازدواج کرد و سه ماه بعد از عقد، مرد جوان به قتل رسید و عروس ۱۷ساله به عنوان متهم دستگیر شد. او در جلسات مختلف بازجویی ادعاهای متفاوتی را مطرح کرد اما به دلیل اقاریر اولیه‌اش به قصاص محکوم شد و رای صادره به تایید دیوان‌عالی کشور رسید. در حال حاضر این پرونده برای بررسی درخواست اعاده دادرسی در اختیار دادستان کل کشور قرار گرفته است،
بخشی از نامه عروس ۱۷ساله را می‌خوانید: آیا واقعا من یک قاتل هستم، نه باورم نمی‌شود هر شب افکار مسموم وجودم را می‌گیرد و خودم نیز از حقیقتی که می‌گویند گریزانم؛ قاتل.فکرش مرا دیوانه می‌کند، عذاب وجدانم را دو برابر می‌کند. همه فکر می‌کنند قاتل کیست، چه قیافه‌ای دارد، عاطفه ندارد و به چه دلیلی آدم کشته؟ اما حالا که من وارد ایستگاه آخر شدم اینجا، زندان، بین آدم‌هایی با عقاید و افکار متفاوت، کسانی که حکم قصاص داشتند و قتل عمد بر پیشانی آنها بود، افرادی به مانند تمام شهروندان جامعه که نمی‌دانم در آن لحظات چه فکری داشتند؟ افرادی با روحیاتی شکننده و لطیف، انسان‌هایی معمولی و متشخص و از خانواده‌های آبرودار و اسم و رسم‌دار که لای پنبه بزرگ شده بودند و مانند خود من که بعد از چندین سال مات و متحیرند و باورشان نمی‌شود که کلمه قاتل تا ابد در دفتر روزگار بر آنها حکم می‌راند و گریانند و پشیمان و نادم و در بهت و ناباوری‌اند. چگونه ثابت کنند آن‌جور که مردم فکر می‌کنند، نیست، چگونه درد این دل‌های پر از خون را ثابت کنند که این افکار شاید سراغ هر یک از شما بیاید، لحظه‌ای جنون‌آور که باعث رخ دادن فاجعه‌ای بزرگ می‌شود.
هر شب کار من شده درددل کردن با خدا و اشک و ندامت و هر ثانیه آرزوی مرگ می‌کنم و بوی مرگ را لحظه به لحظه استشمام می‌کنم. من هم مثل همه دخترهای دیگر وجدان دارم، احساس دارم، قلب دارم، دوست دارم زندگی کنم، دوست دارم تمام احساساتم سرشار از خوبی و انرژی مثبت باشد، از خودم می‌آید آنقدرها هم منفور و بد نیستم که مردم و خانواده شاکی‌ام یا حتی خود شما فکر می‌کنید. نمی‌دانم با چه حسابی، بچگی، نادانی، نفهمی، کم‌عقلی، نفرت یا هر چیز دیگری که بود، لحظاتی به سراغم آمد و من فکر کردم تمام مشکلات من، بدبختی‌هایم، عقده‌هایم، نفرتم، جنگ و دعواها چشم‌های گریان مادرم برای ازدواج ما، بی‌قراری و پرخاشگری پدر و ترس از زندگی در کنار او. نمی‌دانم واقعا نمی‌دانم فکر کردم مشکلاتم حل می‌شود من نمی‌خواستم بد باشم، عاجزم از توضیح دادن و نوشتن.
باورم نمی‌شود که من بتوانم آدم بکشم، باورم نمی‌شود که همه دخترها و زن‌هایی که اینجا هستند قاتل باشند. تا کسی اینجا نباشد نمی‌تواند این کلمات را درک کند. نمی‌دانم با وجود تک دختر بودن چقدر اضافی بودم که پدر و مادرم حرف خودشان را برای ازدواج می‌زنند هرکسی ساز خودش را می‌زد من بودم و دردهای خودم که کسی نمی‌خواست درک کند، عقده بود که توی دلم تلمبار شده بود، درد بی‌درمان بود، عقاید شخصی خودم بود نمی‌دانم، احساس حقارت و له شدن می‌کردم. مسایلی بود که زندگی را برایم تلخ کرده بود و در ذهنم می‌چرخید که «پایان تلخ بهتر از تلخی بی‌پایان است» و در آخر این ناقص‌العقلی کار دستم داد و در اوج ناباوری به گفته همه شدم یک قاتل. ضجه می‌زنم، ناله می‌کنم. کاش می‌شد (…)برگردد. وجدانم لحظه‌ای آرام ندارد. او حق زندگی داشت. هر روز جسم و تنم به لرزه می‌افتد. اکنون در این جهنم روزگار با آدم‌هایش روزی هزار بار مرگ را پیش چشمانم تداعی می‌کند و کابوس‌های شبانه‌ام که لحظه‌ای تنهایم نمی‌گذارند، دمی نمی‌آسایم. آسایش در این جهنم از من ربوده شده، در این مدت حبس، پشت این دیوارها مرده‌ای متحرکم که نفس کشیدنم اجبار است و حتی حرف زدن و راه رفتنم برای حرکت این روزها و شب‌های پر از خوف و وحشت است.
آدم‌ها و دیوارهای این وادی مرا به جنون رسانده‌اند. هیچ چیزی که تسکین دل پرآشوب و پردردم باشد نیست حتی وسیله‌ای که خودم را برای همیشه با آن راحت کنم و از صفحه روزگار برای همیشه محو شوم. بودن در این جا یعنی ذره‌ذره آب شدن، ذره‌ذره سوختن و دم برنیاوردن و ذره‌ذره مرگ تدریجی، تنها تسکین دلم خدای وجودم است که شاهد و ناظر است. پس دادن تاوانی سنگین بدتر از قصاص. بی‌قراری اشک‌ها و دل پردرد مادرم، کمر خرد شده پدرم، صدای خرد شدن آنها را می‌شنوم و می‌بینم و نفرین می‌کنم منجلابی را که در آن دست و پا می‌زنم، شاید مرا سرزنش کنند به همه آنها حق می‌دهم و برای آن بدترین تاوان‌ها را دادم، نمی‌دانم از سر خنده می‌گریم یا از سرگریه می‌خندم. بندبند وجودم درد است، درد است و دوباره درد. نمی‌دانم تا به کی از این واژه سه حرفی بگویم «درد» که از هر طرف بخوانمش درد است و اینکه چه زمانی خورشید زندگی من برای همیشه غروب خواهد کرد و من عاجز و ناتوان، درمانده و نالان و پشیمان اسیر هزاران درد ناگفته که شده خوره روحم و آسایش را از من گرفته می‌روم، برای همیشه تمام محفلات این مکان، خوابیدن، بیداری، راه رفتن، خنده، گریه و… پر از درد و حقارت است و محروم از تمام نیازهای یک دختر هستم.
کاش می‌شد(…) را برگرداند و من زیر هزاران خروار خاک بودم چه سود؟ این زنده بودن یک نوع زجر و عذاب است و پر از ملامت. عاجزتر از آنم که بگویم یا بنویسم که آیا فرصتی دیگر هست؟ آیا جایی برای من در این دنیا هست. بین این قلب‌های چمنی و پر از کینه، بی‌تفاوت با نگاه‌های پر از حقارت و بی‌فروغ در اطرافم زجر می‌کشم. درد است کاش می‌شد به همه بفهمانم بی‌گناهم و چه بد رقم زده‌اند برای دختری بدبخت و درمانده و پشیمان و در آخرین این حرف‌های درون قلبم که رو به فوران است بود، حرف‌هایی که سه سال از گفتن آن عاجز بودم و درون وجود پر از آتشم خیمه زده بود و مرا به وادی جنون کشانده بود و بغض‌ها را در قلبم مدفون کرده بود. اکنون افکار و حرف‌هایم را بدون جمله‌بندی و نامفهوم روی کاغذ آورده‌ام. این حرف‌ها برای توجیه نیست برای سبک شدن قلبم و خاموشی گدازه‌های درون قلبم بوده که هیچ کسی نمی‌فهمد، نمی‌دانم شاید هم بفهمند و از جواب دادن فراری و گریزانند و فقط دنبال یک مقصر می‌گردند که اکنون همه دست‌ها به سوی من است و کسی به خود نمی‌گوید شاید یک کلمه یا یک جمله این دختر واقعیتی از واقعیت‌های ناگفته باشد.
 
 
خر ما از کرگی دم نداشت
 
عبارت مثلی بالا از طرف کسی اصطلاحاً اظهار می شود که از کیفیت قضاوت و داوری نومید شود و حکم محکمه را بر مجرای عدالت و بی نظری نبیند . در واقع چون محکمه را به مثابه دیوان بلخ ملاحظه می کند از طرح دعوی منصرف شده به ذکر ضرب المثل بالا متبادر می شود . این ضرب المثل رفته رفته عمومیت پیدا کرد و در حال حاضر به طور کلی هر گاه کسی از قصد و نیت خویش انصراف حاصل کرده باشد به آن تمسک و تمثیل می جوید .
اکنون ببینیم ریشه تاریخی آن چیست و خر این دراز گوش زحمتکش و بی آزار ، چه نقشی در آن بازی می کند . همان طوری که در مقاله دیوان بلخ یادآور شد ریشه تاریخی ضرب المثل بالا هم مربوط به عصر زمان سلطان محمود غزنوی است که شهر بلخ از بزرگترین بلاد خراسان بزرگ بود و بلخیان از نعمت امنیت و آسایش به حد وفور برخوردار بوده اند .
تجربه نشان داد که اگر نعمت و آسایش توأم با تلاش و فعالیت نباشد آحاد و افراد مردم به سوی تن پروری و تن آسایی گرایش پیدا می کنند و لاجرم مفاسد اخلاقی و اجتماعی که لازمه عیش و عشرت و نوشخواری است در روح و جان آن ملت نفوذ و رسوخ می کند .
سکنه بلخ در قرن چهارم و پنجم هجری چنان وضعی را داشته اند . همه و همه از حاکم گرفته تا سالار شهر و میرشب و کلانتر و محتسب و شحنه ، حتی قاضی دیوان بلخ که علی القاعده باید حافظ نظم و قانون و حامی حقوق و ناموس مردم باشد در منجلاب فسا و تباهی مستغرق بوده اند .
در این تاریخ که مورد بحث و مقال است مرد فاسد جاه طلبی به نام ابوالقاسم غلجه صدر و قاضی القضات دیوان بلخ بود که با مأموران انتظامی و ضابطین دادگستری همدستی داشت و از هر گونه ظلم و ستم و زورگویی نسبت به افراد ضعیف و ناتوان دریغ نمی ورزید .
قضا را شخصی به نام مهرک که پسر یک نفر بازرگان بود و پس از مرگ پدر تمام مال و میراث را در راه مناهی و ملاهی بر باد داده بود بر اثر توصیه و سفارش مادرش نزد شمعون یهودی صراف ثروتمند بلخ رفت و از او مبلغ یک هزار درم وام خواست تا سرمایه و دستمایه کار خویش قرار دهد .
چون شمعون با پدر مهرک سابقه دوستی داشت حاضر شد مبلغ پانصد درم به مهرک قرض دهد و در سر سال مبلغ شش صد و پنجاه درم بگیرد . ضمناً از نظر محکم کاری در سند قید کرد : « چنانچه مهرک در موعد مقرر نتواند قرضش را بپردازد شمعون مجاز باشد پنج سیر از گوشت رانش را ببرد و به جای طلبش بردارد . »
به همین ترتیب توافق به عمل آمد و مهرک با آن سرمایه استقراضی مشغول کسب و کار شد . اتفاقاً چون زرنگ و دست اندر کار تجارت و بازرگانی بود سود کلانی برد و سرمایه را چند برابر کرد ولی متأسفانه معاشران ناجنس که از پیش با او آشنا بودند دوباره به سراغش آمدند و هنوز سال به سر نرسیده بود که سود و سرمایه همه را از دستش خارج کردند .
شمعون مطالبه وجه کرد ، مهرک نداشت که بدهد ولی چون راضی نبود گوشت بدنش بریده شود شکایت به دیوان بلخ بردند . شمعون برای آنکه زهر چشمی از سایر بدهکارانش بگیرد مهرک را که روزگاری اعتبار و احترام داشت از بازار پر جمعیت بلخ عبور داد . در بین راه خری که قماش و مال التجاره بارش کرده بودند در زیر بارگران از پای در افتاد و رهگذران به کمک خر و خرکچی شتافتند . مهرک برای آنکه کار خیری انجام دهد شاید وسیله نجات و خلاصی او از دست شمعون شود دم خر را گرفت و بازور وقت هر چه تمامتر به طرف بالا کشید . خر برنخاست ولی دمش کنده شد و در دست مهرک ماند .
خر کچی بنای داد و فریاد را گذاشت و برای اقامه دعوی و دادخواهی به دنبال شمعون و مهرک روان گردید .
مهرک بیچاره که وضع را چنین دید از هول و اضطراب به هر سو می دوید و راه فراری می جست تا بگریزد . در این فکر و اندیشه اش بود که در خانه ای را نیمه باز دید ، همین که در را به شدت باز کرد تا داخل خانه شود زن صاحبخانه را که باردار و پا به ماه بود چنان تنه زد که به شدت اصابت ، جنین افتاد و بچه سقط شد . شوهر آن زن که هفت سال قبل عروسی کرده بود و پس از نذر و نیازها تازه می خواست صاحب فرزند شود از این پیشامد غیر منتظره برافروخت و با مهرک درآویخت . مردم جمع شدند و او را نصیحت کردند که به جای نزاع و مجادله بیهوده به معیت دو نفر شاکی دیگر به دیوانخانه برود و به قاضی ابوالقاسم غلجه شکایت کند .
دسته جمعی به راه افتادند ولی مهرک دل توی دلش نبود و از بخت بد و حواس پرتی دم بریده الاغ را که به هر سو تکان می داد به چشم اسب تصادف کرده آن حیوان زبان بسته را از یک چشم نابینا کرد .
صاحب اسب که پسر کنیز خسوره امیر بلخ بود پس از جار و جنجال به جمع مدعیان پیوست و به جانب دارالقضا راهی گردیدند . در بین راه متهم بیچاره که محکومیتش را حتمی و قطعی می دانست در یک لحظه از غفلت همراهان استفاده کرد و از دیوار کوتاهی بالا رفت تا مگر در ورای آن راه ناگزیری بجوید . از قضای روزگار از بالای دیوار کوتاه که اتفاقاً از داخل باغ بسیار مرتفع بود بر روی شکم پیرمرد خفته ای افتاد و خفته از سنگینی بدن مهرک و هول حادثه ناگهانی در دم جان داد و پسرش به خونخواهی پدر با چهار نفر مدعی دیگر هم عنان شده رهسپار دارالقضا گردیدند . نرسیده به دیوانخانه مرد خیراندیشی که از اول به دنبالش افتاده بود و سایه به سایه آنها می آمد سر در گوش مهرک کرد و گفت : « اگر می خواهی از شر و مزاحمت این عده شاکیان جوراجور خلاص شوی باید یک زرنگی به خرج دهی ، و آن این است که زودتر از همه خودت را به قاضی القضات بلخ ابوالقاسم غلجه برسانی و قول و وعده انعامی دهی ، شادی برائت حاصل کنی و یا اقلاً در محکومیت تو تخفیف کلی حاصل شود . » مهرک گفت : « مرگ بعد از این همه جرمها و خطاها که از من سر زده چنین چیز امکان پذیر است ؟ » مرد خیراندیش جواب داد : « از این قاضی دیوان بلخ همه کار برمی آید زیرل پیچ و مهره حل و عقد مشکلات دست خودش است . پسر جان ، مگر نمی دانی که اینها تخم و ترکه شریح قاضی هستند و به دنبال جاه و مال می روند نه حق و راست ؟ » مهرک تصدیق کرد و به دستور آن خیراندیش قبل از مدعیان ، خود را پشت در اطاق قاضی رسانید و به خلوتگاه درون شد . اتفاقاً نیمروز گرمی بود و قاضی به خلوت بساط عیش و طرب گسترده با زیبا پسری به هم آمیخته بود . مهرک زیرک که انتظار چنین فرصتی را می کشید قدم واپس نهاد و با صدای بلند که به گوش قاضی برسد فریاد زد :
« حضرت قاضی سرگرم عبادت هستند ؛ حال خوشی دارند و با خدا راز و نیاز می کنند ؛ دست نگهدارید و حالشان را بر هم نزنید تا از نماز و عبادت فارغ شوند !! » قاضی ابوالقاسم غلجه چون حرفهای مهرک را شنید از زرنگی و کاردانی او خوشش آمد و با خاطری جمع کارش را انجام داد و بساط را جمع کرد ، آن گاه مهرک را به درون خواس و گفت : « فرزند ، تو کیستی و چه جاجتی داری ؟ » مهرک پس از تعظیم و دستبوسی گرفتاری هایش را یکایک بر شمرد و از قاضی در نجات و خلاص خویش استمداد کرد .
قاضی گفت : « چون یقین دارم که جوانی پخته و رازدار هستی و شتر را نادیده خواهی گرفت لذا از شکایت شاکیان باکی نداشته باش . هر حکمی بخواهی به نفع تو صادر خواهم کرد . »
مهرک عرض کرد : « با اطمینان و پشتگرمی به عدالت و عنایت حضرت قاضی ، شتر که هیچ ، فیل را نیز نادیده خواهم گرفت ! »
ساعتی بعد دارالقضا تشکیل شد و قاضی با ریش شانه زد و دستار مرتب و سجه در دست بر مسند قضاوت نشست و پس از بیان شرح مبسوطی مبنی بر خداپرستی و دین پروری و شرافت و عزت نفس و پاک نظری و بی طرفی خویش و بیزاری از جیفه دنیا ! دیدگانش را به سقف اطاق محکمه دوخت و دعایی خواند و گفت : « خدایا بیامرز و ببر . » آن گاه دستور داد شاکیان به نوبت جلو بیایند و شکایت خود را مطرح کنند . شاکیان پیش آمدند و جنایات مهرک را بر شمردند .
قاضی ابوالقاسم غلجه پس از اضغای بیانات شاکیان که جنایات مهرک را با آب و تاب تمام شرح داده بودند . لاحولی خواند و با آهنگی غلیظ که ویژه قاضیان کلاش و کهنه کار است به این شرح آغاز سخن کرد :
« رسم دادگاه ها و محاضر قضایی است که مدعیان به ترتیب و جداگانه طرح دعوی کنند ، به علاوه شما مدعیانید و این مرد – مهرک – در معرض اتهام است . متهم را جنایت محقق و مسلم نیست . اکنون باید به قضیه افترا که در محضر ما رخ داده و جرم مشهود است قبل از سایر مسایل رسیدگی شود مگر آنکه همگی از متهم و مدعیان توافق کنید که رسیدگی به این قضیه فعلاً مسکوت بماند ، و البته می دانید که متهم در قضیه افترا مدعی است و شما متهم » پس از مدتی بحث و گفتگو عاقبت مقرر شد که جرم افترا نیز در صف جرایم دیگر منظور شود و جرمها را به ترتیب اهمیت رسیدگی کنند .
ابتدا موضوع طلب مشعون مطرح شد . شمعون سندی که از مهرک در دست داشت تقدیم و به عرض رسانید که به موجب این سند چون مهرم مبلغ شش صد و پنجاه درم بدهی خود را در سر سال تأدیه نکرده است پنج سیر از گوشت رانش به من تعلق دارد . »
قاضی به مهرک گفت : « آیا این مرد راست می گوید ؟ »
مهرک جواب داد « بلی » قاضی لحظه ای درنگ کرد و آن گاه گفت : « اگر چه این داد و ستد شرعی نیست و از نظر مذهبی و اخلاقی کاری ناروا و احمقانه است مع ذالک من با تو همراهی می کنم تا حق و طلب خود را وصول کنی . این کارد و این هم ترازو ، اما توجه داشته باش که دو کار نباید بشود : یکی آنکه قطره خونی ریخته نشود زیرا جزء قرار داد نیست . دیگر آنکه ذره ای از پنج سیر گوشت نباید کم یا زیاد شود ، و گرنه شدیداً مجازات خواهی شد ! »
شمعون گفت : « حضرت قاضی قربانت گردم ، خودتان فکر کنید چگونه می توانم پنج سیر از گوشت رانش را بی کم و زیاد با کارد ببرم که حتی یک قطره خون هم ریخته نشود ؟ »
قاضی گفت : « چون قرار تعلیق به محال بستی پس حقی هم ندار و باید تاوان زحمتی که به این مرد داده او را از کار بیکار کردی به علاوه حق دیوانخانه را بپردازی و آزاد شوی ! »
شمعون خواست داد و بیداد راه بیندازد که مأموران اجرا او را گرفتند و بعد از کتک مفصل به مبلغ شش صد و پنجاه درم غائله را ختم کردند که شمعون بابت تاوان مهرک و حق دیوانخانه و حق الزحمه مأموران دارالقضا بپردازد و خلاص شود !
پس از آن قضه قتل پیرمرد مطرح شد . مدعی پدر کشته با گریه و زاری عرض کرد : « پدر بیمارم در پای دیوار باغ خفته بود که این جوان مانند اجل معلق از بالای دیوار روی شکمش فرود آمد و مرا بی پدر کرد . »
قاضی گفت : « اولاً غلط کردی آدم ناخوش را پای دیوار خوابانیدی که این اتفاق رخ دهد . ثانیاً حالا که این کار را کردی بگو ببینم پدرت چند سال داشت ؟ » عرض کرد هفتاد و دو سال .
قاضی از مهرک پرسید : « تو چند سال داری ؟ » گفت : « بیست و هشت سال » . قاضی بدون تفکر و تأمل حکم خود را این طور انشاد کرد :
« قاتل مستحق قصاص و قصاص از جنس عمل است . نظر به اینکه متهم بیش از بیست و هشت سال ندارد جوان پدر مرده موظف است که چهل و چهار سال از متهم نگاهداری کند ، مسکن و غذا و لباسش را تدارک ببیند و از او به خوبی مواظبت و پذیرایی کند تا هفتاد و دو ساله شود . آن وقت متهم را در پای همان دیوار و محل وقوع جرم بخواباند . سپس از بالای دیوار به همان کیفیت بر روی او جستن کند تا جانش درآید و مردم بلخ به عدالت ما امیدوار شوند !! »
خونخواه پدر چون حکم رأی قاضی را شنید از حق خویش صرف نظر کرد ولی قاضی گفت : « گذشت شما کافی نیست . از کجا که فردا برای پدرت وارث و مدعی دیگری پیدا نشود و علیه متهم اقامه دعوی نکند ؟ باید وجه الضمان کافی بسپاری که خسارت احتمالی مدعی از آن محل تأمین شود ! » این بگفت و شاکی بیچاره را برای پرداخت وجه الضمان و حق دیوانخانه به عمله سیاست سپرد .
سپس نوبت به مدعی سقط جنین رسید . جوان شاکی گفت : « هفت سال است ازدواج کرده ام و آرزوی فرزند داشتم که اتفاقاً چند ماه پیش این آرزو برآمد و همسرم باردار شد اما متاسفانه در حادثه امروز جنین افتاد و آرزوی چندساله ام را بر باد داد . »
قاضی اندیشمند ! تبسم ملیحی بر لب آورد و فرمود : « برای موضوعی به این سادگی چرا اینجا آمدید ؟ خودتان می توانستید دوستانه با هم کنار بیایید و دعوی را مرضی الطرفین خاتمه دهید تا وقت شریف ما ضایع نگردد ! » جوان پرسید : « چطور دوستانه حل می شد ؟ » حضرت قاضی فرمود : « قبلاً بگو ببینم جنین سقط شده پسر بود یا دختر ؟ »
شاکی گفت : « با نهایت تاسف پسر بود . »
قاضی ابوالقاسم غلجه با حالت تبختر سری تکان داد و حکم محکمه را چنین انشاد فرمود : « در اصول قضا مقرر است :
لاضرر ولاضرار و از توابع حتمی قاعده مقرر این است که هرکس ضرری به دیگری وارد سازد از عهده غرامت آن برآید .
غرامت سقط جنین ، ایجاد جنین دیگر به علاوه تحمل و قبول مخارج آن است . مهرک محکوم است مخارج همسر شاکی را از لباس و غذا و مسکن و از امروز تا هنگامی که دوباره باردار و نزدیک به وضع حمل شود از مال خود بپردازد . بدیهی است زحمت ایجاد جنین جدید هم بر عهده متهم موصوف است که شخصاً باید تقبل کند !! چنانچه نوزاد پسر بود فبهاالمراد ، ولی اگر دختر بود بر محکوم فرض است که به همان سیاق به ایجاد جنین دیگر اقدام کند ! مرتبه دوم اگر نوزاد پسر بود شاکی یک دختر سود برده است ! ولی اگر باز هم دختر بود چون دو دختر برابر با یک پسر است دیگر دین و تکلیفی بر عهده محکوم نخواهد بود !! » شاکی فرزند باخته از هول و وحشت حکم قاضی لرزه بر اندامش افتاد و عرض کرد : « جناب عدالت پناهی ، این چه حکمی است که صادر فرمودید ؟ »
قاضی جواب داد : « همین است که گفتم ذره ای از طریق انصاف و عدالت خارج نشوم ! » شاکی گفت : « من از حق خودم گذشتم و عرضی ندارم . شاید مشیت الهی چنین اقتضا کرده که من فرزند نداشته باشم . » قاضی فریاد زد : « خیره سر ، کدام حق ؟ استرداد دعوی قبل از صدور حکم است . وقتی حکم صادر شد فرار از تبعات آن منوط به توافق طرفین خواهد بود . » سپس روی برگردانید و به مأموران دارالقضا فرمان داد که همسر شاکی را برای اجرای حکم در اختیار محکوم قرار دهند مگر آنکه شاکی از غرامت خسارت احتمالی محکوم برآید و حق دیوانخانه را نیز تأدیه نماید !
مأموران پس از گذشت شاکی و رضایت مهرک ، حق دیوانخانه را به علاوه یک صد و پنجاه درم برای خودشان از آن بیچاره گرفتند و رهایش کردند .
چون قضیه اسب کور مطرح شد و متهم به وقوع جرم اعتراف کرده بود دیگر تحقیق و اقامه شهود را لازم ندانست و بدون تأمل حکم قاضی دیوان بلخ به این شرح زیب صدور یافت : « مقرر می شود اسب مصدوم را از سر تا دم دو نیمه کنند و محکوم باید آن نیمه را که چشمش کور شده تصرف کند و قیمت مزبور را به مدعی بپردازد تا خسارتش جبران گردد ! » مدعی که هاج و واج مانده بود و به زحمت دست و پایی جمع کرد و گفت : « جناب قاضی ، اولاً این حیوان زبان بسته را چرا باید دو نیمه کرد ؟ ثانیاً اسبی که دو نیمه شد لاشه ای بیش نیست در حالی که محکوم نصف قیمت را می پردازد . »
قاضی با خونسردی جواب داد : « حکم عادلانه همین است که صادر شد . اگر حرفی دارید خارج از محضر قضا می توانید با یکدیگر کنار بیایید ، فی المثل محکوم را راضی کنید که از حق خود درباره دو نیمه کردن اسب صرفنظر کند و در عوض قیمت نیمه معیوب آن را پرداخت نکند ! » صاحب اسب که قافیه را تنگ دید عرض کرد : « جناب قاضی ، مگر مرا نمی شناسید ؟ من پسر کنیز خسوره امیر بلخ هستم »
قاضی گفت : « حالا که این طور است قیمت اسب و حق دیوانخانه را از همان شمعون بازرگان بگیرید و پول اسب را به شاکی بدهید تا کنیز خسوره امیر بلخ از حکم عادلانه ما خشنود و راضی باشد ! »
صاحب خر دم کنده که در تمام این مدت شاهد و ناظر صحنه ها و قضاوت های عجیب و غریب قاضی ابوالقاسم غلجه بود حساب کار خود را کرد و خواست از اطاق محکمه خارج شود که قاضی متوجه شد و گفت : « هنگام طرح دعوای شماست ، می خواهی کجا بروی ؟ » صاحب خر عرض کرد : « عمر و عدالت حضرت قاضی دراز باد ، شهود من در بیرون دیوانخانه منتظر هستند ، می خواهم آنها را برای ادای شهادت به حضور آورم تا در کار قضاوت و اجرای عدالت تأخیری رخ ندهد ! »
قاضی گفت : « متهم منکر وقوع جرم نیست که تا حاجت به اقامه شهود باشد . دستور می دهم شهود را مرخص کنند و شما برای ادای توضیحات آماده باشید زیرا امر قضا تعطیل بردار نیست ! » خر جواب داد :
« اتفاقاً کسی که منکر وقوع جرم است من بیچاره فلک زده هستم که در خارج از عدالتخانه شهودی حاضر کردم تا شهادت حسن عینی بدهند که نه تنها مهرک دم خر مرا نکنده است بلکه خر من از کرگی دم نداشت و مانند انواع خران بی دم که در جهان به حد وفور یافت می شوند متولد گردیده است ! »
قاضی گفت : « استرداد دعوی نیز احتیاج به اقامه شهود ندارد منتها چون با طرح دعوی مایه خسارت متهم شده اید غرامت بر عهده شماست و مقرر می شود خر بی دم را به علاوه مبلغی بابت غرامت نقصان دم به متهم تسلیم کنید تا سکنه بلخ به عدالت ما امیدوار شوند !! »

و این عبارت از آن زمان یعنی عصر غزنویان در افوه عامه صورت ضرب المثل پیدا کرده است .

تحمل درد عشق

 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد

و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده

و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود

و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند

باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت :

اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت:

ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت:

چه کسی چنین گفته است؟!  تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی

و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.

این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود

تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.

بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .

معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر!

بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان

فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!

 

 


اش ام اس لوتی گری


حرف های لوتی

 

زغال قلیونتیم ، بکش خاکستر شیم.

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

زغال قلیونتم رفیق! میسوزم تا بسازمت!!!

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فییییییییییس

 

تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

پدال دنده موتورتیم با پا بزن تو سرمونو خلاصمون کن!

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

پوست موز زیر پاتم ، حال میکنم اگه افتخار بدی پاتو بذاری روم !

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

به لوتی میگم : آب بده دریا میده ، میگم گل بده گلستان میده ، میگم معرفت و دوستی بده همش شماره تو رو میده !!

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

آب دماغتیم…آنتی هیستامین بخور ، فنا شیم

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

قرمزی چشاتم نفازلین بریز فنا شیم

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

بند کفشتیم گره بزن خفه شیم

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

کش شلوارتم رفیق ولم کن تا آبروتو ببرم

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

سیگارتیم بکش تا دود شیم

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

زنگ در خونتم هر کس تو رو بخواد باید منو بزنه

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

چروک لباستیم اتو بزنی هلاک شدیم!

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

تریپ مرام : کلنگتم عمله !!

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

سلامی به گرمی آش رشته که با پیازداغ روش نوشته :

 

“مرامت منو کشته”

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

میگن نارنگی چون پوستش زود کنده میشه

 

پیش مرگ همه ی میوه هاست !

 

نارنگیتیم هلو !

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

این اس ام اس رو میزنم به سلامتی همه خوبا

 

که سخت مشغول شطرنج زندگی اند

 

و نمیدونن ما مات رفاقتشون هستیم

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

دیروز روز جهانی آوارگان بود، توقع داشتم یه تشکر خشک و خالی از ما میکردی که یه عمریه آوارتیم !!!

 

* * * * * * * * اس ام اس لات و لوت * * * * * * * *

 

بزرگترین دشمن آدم پوله:هر چی دشمن داری بده به من و خودتو خلاص کن!

 

 

 

اینم چند شعر دیگه از حافظ


صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
 
وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
 
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
 
تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
 
زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند
 
در حلقه چمن به نسیم بهار بخش
 
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
 
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
 
یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
 
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
 
ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای
 
زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش
 
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
 
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
 
ساقی چو شاه نوش کند باده صبوح
 
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش
(حافظ)
 
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت
نی قصه‌ی آن شمع چگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
اول به وفا می وصالم درداد
چون مست شدم جام جفا را سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل
خاک ره او شدم به بادم برداد
نی دولت دنیا به ستم می‌ارزد
نی لذت مستی‌اش الم می‌ارزد
نه هفت هزار ساله شادی جهان
این محنت هفت روزه غم می‌ارزد
(حافظ)
خسروا گوی فلک در خم چوگان توشد
 
ساحت کون ومکان عرصهٔ میدان تو باد
 
زلف خاتون ظفر شیفتهٔ پرچم توست
 
دیدهٔ فتح ابد عاشق جولان تو باد
 
ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست
 
عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
 
طیرهٔ جلوهٔ طوبی قد چون سرو تو شد
 
غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد
 
نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
 
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
(حافظ)
 
 
بیا ساقی آن می که حال آورد
 
کرامت فزاید کمال آورد
 
به من ده که بس بی‌دل افتاده‌ام
 
وز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام
 
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
 
به کیخسرو و جم فرستد پیام
 
بده تا بگویم به آواز نی
 
که جمشید کی بود و کاووس کی
 
بیا ساقی آن کیمیای فتوح
 
که با گنج قارون دهد عمر نوح
 
بده تا به رویت گشایند باز
 
در کامرانی و عمر دراز
 
بده ساقی آن می کز او جام جم
 
زند لاف بینایی اندر عدم
 
به من ده که گردم به تایید جام
 
چو جم آگه از سر عالم تمام
 
دم از سیر این دیر دیرینه زن
 
صلایی به شاهان پیشینه زن
 
همان منزل است این جهان خراب
 
که دیده‌ست ایوان افراسیاب
 
کجا رای پیران لشکرکشش
 
کجا شیده آن ترک خنجرکشش
 
نه تنها شد ایوان و قصرش به باد
 
که کس دخمه نیزش ندارد به یاد
 
همان مرحله‌ست این بیابان دور
 
که گم شد در او لشکر سلم و تور
 
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
 
به کیخسرو و جم فرستد پیام
 
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
 
که یک جو نیرزد سرای سپنج
 
بیا ساقی آن آتش تابناک
 
که زردشت می‌جویدش زیر خاک
 
به من ده که در کیش رندان مست
 
چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست
 
بیا ساقی آن بکر مستور مست
 
که اندر خرابات دارد نشست
 
به من ده که بدنام خواهم شدن
 
خراب می و جام خواهم شدن
 
بیا ساقی آن آب اندیشه‌سوز
 
که گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز
 
بده تا روم بر فلک شیر گیر
 
به هم بر زنم دام این گرگ پیر
 
بیا ساقی آن می که حور بهشت
 
عبیر ملایک در آن می سرشت
 
بده تا بخوری در آتش کنم
 
مشام خرد تا ابد خوش کنم
 
بده ساقی آن می که شاهی دهد
 
به پاکی او دل گواهی دهد
 
می‌ام ده مگر گردم از عیب پاک
 
بر آرم به عشرت سری زین مغاک
 
چو شد باغ روحانیان مسکنم
 
در اینجا چرا تخته‌بند تنم
 
شرابم ده و روی دولت ببین
 
خرابم کن و گنج حکمت ببین
 
من آنم که چون جام گیرم به دست
 
ببینم در آن آینه هر چه هست
 
به مستی دم پادشاهی زنم
 
دم خسروی در گدایی زنم
 
به مستی توان در اسرار سفت
 
که در بیخودی راز نتوان نهفت
 
که حافظ چو مستانه سازد سرود
 
ز چرخش دهد زهره آواز رود
 
مغنی کجایی به گلبانگ رود
 
به یاد آور آن خسروانی سرود
 
که تا وجد را کارسازی کنم
 
به رقص آیم و خرقه‌بازی کنم
 
به اقبال دارای دیهیم و تخت
 
بهین میوهٔ خسروانی درخت
 
خدیو زمین پادشاه زمان
 
مه برج دولت شه کامران
 
که تمکین اورنگ شاهی از اوست
 
تن آسایش مرغ و ماهی از اوست
 
فروغ دل و دیدهٔ مقبلان
 
ولی نعمت جان صاحبدلان
 
الا ای همای همایون نظر
 
خجسته سروش مبارک خبر
 
فلک را گهر در صدف چون تو نیست
 
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
 
به جای سکندر بمان سالها
 
به دانادلی کشف کن حالها
 
سر فتنه دارد دگر روزگار
 
من و مستی و فتنهٔ چشم یار
 
یکی تیغ داند زدن روز کار
 
یکی را قلمزن کند روزگار
 
مغنی بزن آن نوآیین سرود
 
بگو با حریفان به آواز رود
 
مرا با عدو عاقبت فرصت است
 
که از آسمان مژدهٔ نصرت است
 
مغنی نوای طرب ساز کن
 
به قول وغزل قصه آغاز کن
 
که بار غمم بر زمین دوخت پای
 
به ضرب اصولم برآور ز جای
 
مغنی نوایی به گلبانگ رود
 
بگوی و بزن خسروانی سرود
 
روان بزرگان ز خود شاد کن
 
ز پرویز و از باربد یاد کن
 
مغنی از آن پرده نقشی بیار
 
ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار
 
چنان برکش آواز خنیاگری
 
که ناهید چنگی به رقص آوری
 
رهی زن که صوفی به حالت رود
 
به مستی وصلش حوالت رود
 
مغنی دف و چنگ را ساز ده
 
به آیین خوش نغمه آواز ده
 
فریب جهان قصهٔ روشن است
 
ببین تا چه زاید شب آبستن است
 
مغنی ملولم دوتایی بزن
 
به یکتایی او که تایی بزن
 
همی‌بینم از دور گردون شگفت
 
ندانم که را خاک خواهد گرفت
 
دگر رند مغ آتشی میزند
 
ندانم چراغ که بر می‌کند
 
در این خونفشان عرصهٔ رستخیز
 
تو خون صراحی و ساغر بریز
 
به مستان نوید سرودی فرست
 
به یاران رفته درودی فرست
(حافظ)
 
 
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
 
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
 
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
 
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
 
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
 
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
 
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
 
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
 
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
 
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
 
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
 
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
 
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
 
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
(حافظ)
 
 
عشق رخ یار بر من زار مگیر
 
بر خسته دلان رند خمار مگیر
 
صوفی چو تو رسم رهروان می‌دانی
 
بر مردم رند نکته بسیار مگیر
 
*
 
*
 
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
 
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
 
یک همدم باوفا ندیدم جز درد
 
یک مونس نامزد ندارم جز غم
 
*
 
*
 
گر همچو من افتادهٔ این دام شوی
 
ای بس که خراب باده و جام شوی
 
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم
 
با ما منشین اگر نه بدنام شوی
 
 
شد عرصه زمین چو بساط ارم جوان
 
از پرتو سعادت شاه جهان ستان
 
خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب اوست
 
صاحب قران خسرو و شاه خدایگان
 
خورشید ملک پرور و سلطان دادگر
 
دارای دادگستر و کسرای کی نشان
 
سلطان نشان عرصه اقلیم سلطنت
 
بالانشین مسند ایوان لامکان
 
اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتش
 
دارد همیشه توسن ایام زیر ران
 
دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک
 
خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان
 
ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین
 
شاهی که شد به همتش افراخته زمان
 
سیمرغ وهم را نبود قوت عروج
 
آنجا که باز همت او سازد آشیان
 
گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ او
 
از یکدگر جدا شود اجزای توأمان
 
حکمش روان چو باد در اطراف بر و بحر
 
مهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان
 
ای صورت تو ملک جمال و جمال ملک
 
وی طلعت تو جان جهان و جهان جان
 
تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد
 
تاج تو غبن افسر دارا و اردوان
 
تو آفتاب ملکی و هر جا که می روی
 
چون سایه از قفای تو دولت بود دوان
 
ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرن
 
گردون نیاورد چو تو اختر به صد
 
قران بی طلعت تو جان نگراید به کالبد
 
بی نعمت تو مغز نبندد در استخوان
 
هر دانشی که در دل دفتر نیامده ست
 
دارد چو آب خامه تو بر سر زبان
 
دست تو را به ابر که یارد شبیه کرد
 
چون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن
 
با پایه جلال تو افلاک پایمال
 
وز دست بحر جود در دهر داستان
 
بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج
 
شرع از تو در حمایت و دین از تو در امان
 
ای خسرو منیع جناب رفیع قدر
 
وی داور عظیم مثال رفیع شان
 
علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوه
 
در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان
 
ای آفتاب ملک که در جنب همتت
 
چون ذره حقیر بود گنج شایگان
 
در جنب بحر جود تو از ذره کمتر است
 
صد گنج شایگان که ببخشی به رایگان
 
عصمت نهفته رخ به سراپرده ات مقیم
 
دولت گشاده رخت بقا زیر کندلان
 
گردون برای خیمه خورشید فلکه ات
 
از کوه و ابر ساخته نازیر و سایه بان
 
وین اطلس مقرنس زرد و ز زرنگار
 
چتری بلند بر سر خرگاه خویش دان
 
بعد از کیان به ملک سلیمان نداد کس
 
این ساز و این خزینه و این لشکر گران
 
بودی درون گلشن و از پردلان تو
 
در هند بود غلغل و در زنگ بد فغان
 
در دشت روم خیمه زدی و غریو کوس
 
از دشت روم رفت به صحرای سیستان
 
تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد
 
در قصرهای قیصر و در خانه های خان
 
آن کیست کاو به ملک کند باتو همسری
 
از مصر تا به روم و ز چین تا به قیروان
 
سال دگر ز قیصرت از روم باج سر
 
وز چینت آورند به درگه خراج جان
 
تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرند
 
تو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان
 
اینک به طرف گلشن و بستان همی روی
 
با بندگان سمند سعادت به زیر ران
 
ای ملهکی که در صف کروبیان قدس
 
فیضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان
 
ای آشکار پیش دلت هرچه کردگار
 
دارد همی به پرده غیب اندرون نهان
 
داده فلک عنان ارادت به دست تو
 
یعنی که مرکبم به مراد خودم بران
 
گر کوششیت افتد پر داده ام به تیر
 
ور بخششیت باید زر داده ام به کان
 
خصمت کجاست در کف پای خودش فکن
 
یار تو کیست بر سر چشم منش نشان هم کام
 
من به خدمت تو گشته منتظم
 
هم نام من به مدحت تو گشته جاودان
 
 
 
 
 
 
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
 
هزار نکته در این کار هست تا دانی
 
بجز شکردهنی مایه هاست خوبی را
 
به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی
 
هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
 
که در دلی به هنر خویش را بگنجانی
 
چه گردها که برانگیختی ز هستی من
 
مباد خسته سمندت که تیز می رانی
 
به همنشینی رندان سری فرود آور
 
که گنجهاست در این بی سری و سامانی
 
بیار باده رنگین که یک حکایت راست
 
بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی
 
به خاک پای صبوحی کنان که تا من مست
 
ستاده بر در میخانه ام به دربانی
 
به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
 
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
 
به نام طره دلبند خویش خیری کن
 
که تا خداش نگه دارد از پریشانی
 
مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز
 
وگرنه حال بگویم به آصف ثانی
 
وزیر شاه نشان خواجه زمین و زمان
 
که خرم است بدو حال انسی و جانی
 
قوام دولت دنیی محمد بن علی
 
که می درخشدش از چهره فر یزدانی
 
زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب
 
تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی
 
طراز دولت باقی تو را همی زیبد
 
که همتت نبرد نام عالم فانی
 
اگر نه گنج عطای تو دستگیر شود
 
همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی
 
تو را که صورت جسم تو را هیولایی است
 
چو جوهر ملکی در لباس انسانی
 
کدام پایه تعظیم نصب شاید کرد
 
که در مسالک فکرت نه برتر از آنی
 
درون خلوت کروبیان عالم قدس
 
صریر کلک تو باشد سماع روحانی
 
تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود
 
که آستین به کریمان عالم افشانی
 
صواعق سخطت را چگونه شرح دهم
 
نعوذ بالله از آن فتنه های طوفانی
 
سوابق کرمت را بیان چگونه کنم
 
تبارک الله از آن کارساز ربانی
 
کنون که شاهد گل را به جلوه گاه چمن
 
به جز نسیم صبا نیست همدم جانی
 
شقایق از پی سلطان گل سپارد باز
 
به بادبان صبا کله های نعمانی
 
بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار
 
که لاف می زند از لطف روح حیوانی
 
سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ
 
به غنچه می زد و می گفت در سخنرانی
 
که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی
 
که در خم است شرابی چو لعل رمانی
 
مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه
 
که باز ماه دگر می خوری پشیمانی
 
به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست
 
بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی
 
جفا نه شیوه دین پروری بود حاشا
 
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی
 
رموز سر اناالحق چه داند آن غافل
 
که منجذب نشد و از جذبه های سبحانی
 
درون پرده گل غنچه بین که می سازد
 
ز بهر دیده خصم تو لعل پیکانی
 
طرب سرای وزیر است ساقیا مگذار
 
که غیر جام می آنجا کند گرانجانی
 
تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر
 
برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی
 
شنیده ام که ز من یاد می کنی گه گه
 
ولی به مجلس خاص خودم نمی خوانی
 
طلب نمی کنی از من سخن جفا این است
 
وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی
 
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
 
لطایف حکمی با کتاب قرآنی
 
هزار سال بقا بخشدت مدایح من
 
چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی
 
سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست
 
که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی
 
همیشه تا به بهاران هوا به صفحه باغ
 
هزار نقش نگارد ز خط ریحانی
 
به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز
 
شکفته باد گل دولتت به آسانی
 
 
 
 
سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد
 
چمن ز لطف هوا نکته برجنان گیرد
 
هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد
 
افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد
 
نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح
 
که پیر صومعه راه در مغان گیرد
 
نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک
 
در او شرار چراغ سحرگهان گیرد
 
شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی
 
به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد
 
به رغم زال سیه شاهباز زرین بال
 
در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد
 
به بزمگاه چمن رو که خوش تماشایی است
 
چو لاله کاسه نسرین و ارغوان گیرد
 
چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح
 
که چون به شعشعه مهر خاوران گیرد
 
محیط شمس کشد سوی خویش در خوشاب
 
که تا به قبضه شمشیر زرفشان گیرد
 
صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز
 
گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد
 
ز اتحاد هیولا و اختلاف صور
 
خرد ز هر گل نو نقش صد بتان گیرد
 
من اندر آن که دم کیست این مبارک دم
 
که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد
 
چه حالت است که گل در سحر نماید روی
 
چه شعله است که در شمع آسمان گیرد
 
چرا به صد غم و حسرت سپهر دایره شکل
 
مرا چو نقطه پرگار در میان گیرد
 
ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به
 
که روزگار غیور است و ناگهان گیرد
 
چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول
 
بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد
 
کجاست ساقی مه روی که من از سر مهر
 
چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد
 
پیامی آورد از یار و در پی اش جامی
 
به شادی رخ آن یار مهربان گیرد
 
نوای مجلس ما چو برکشد مطرب
 
گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد
 
فرشته ای به حقیقت سروش عالم غیب
 
که روضه کرمش نکته بر جنان گیرد
 
سکندری که مقیم حریم او چون خضر
 
ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد
 
جمال چهره اسلام شیخ ابو اسحاق
 
که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد
 
گهی که بر فلک سروری عروج کند
 
نخست پایه خود فرق فرقدان گیرد
 
چراغ دیده محمود آنکه دشمن را
 
ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد
 
به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد
 
به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد
 
عروس خاوری از شرم رأی انور او
 
به جای خود بود ار راه قیروان گیرد
 
ایا عظیم وقاری که هر که بنده توست
 
ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد
 
رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت
 
چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد
 
مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت
 
سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد
 
فلک چو جلوه کنان بنگرد سمند تو را
 
کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد
 
ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت
 
که مشتری نسق کار خود از آن گیرد
 
از امتحان تو ایام را غرض آن است
 
که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد
 
وگرنه پایه عزت از آن بلندتر است
 
که روزگار بر او حرف امتحان گیرد
 
مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن
 
کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد
 
ز عمر برخورد آن کس که در جمیع صفات
 
نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد
 
چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست
 
چو وقت کار بود تیغ جان ستان گیرد
 
ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب
 
که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد
 
شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت
 
نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد
 
در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست
 
چنان رسد که امان از میان کران گیرد
 
چه غم بود به همه حال کوه ثابت را
 
که موجهای چنان قلزم گران گیرد
 
اگرچه خصم تو گستاخ می رود حالی
 
تو شاد باش که گستاخی اش چنان گیرد
 
که هر چه در حق این خاندان دولت کرد
 
جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد
 
زمان عمر تو پاینده باد کاین نعمت
 
عطیه ای است که در کار انس و جان گیرد

اشعار افغانی


اشعاربرخی شاعران افغانی در مورد بهار

سید نادر احمدی

«بهار» عنوان غزلی از «سید نادر احمدی» است که در مجموعه شعر او با نام «گل پیراهن سارا» به چاپ رسیده است:

بیا بهار! ولی با چراغ فروردین
که تا نفس بکشیم از دماغ فروردین

به روی فصل زمستان بکش خط قرمز
به سقف باغ بزن چلچراغ فروردین

خبر بگیر بهارا خبر ز «الیاتو»1
که می گرفت همیشه سراغ فروردین

و دست عاشقی چشمه را حیات ببخش
چو آب و ماهی جاری به باغ فروردین

درخت دلخوشی اش دیدن نشانی توست
شکوفه‌ای، گلی، حتی کلاغ فروردین

1-
الیاتو زادگاه شاعر است

سید ابوطالب مظفری

«سید ابوطالب مظفری» از شاعران مطرح افغانستان غزلی در وصف بهار، برای خلق مانده در بندش دارد که بسیار شنیدنی است.

بهار آمد، بساط سبزه افکند
زمستان را لباس ژنده برکند

میان باغ‌، قمری غزلگوی‌
مرکّب‌خوان تصنیف خداوند

ببین‌، برف از سر آن قلّه کوچید
ببین‌، بابا ز سر واکرده سربند

جهان حال خوشی دارد به نوروز
دریغا به حال خلق مانده در بند

شکسته ‌مردمی کز دیرسال است‌
به روی خود ندیده یک شکرخند

بهارا! ناز کم کن‌، چانه کم زن
بهای این لب پرخنده‌ات‌، چند؟

بهارا! نوبهار بلخ تلخ است‌
بیاور از سمرقند خودت قند

 

محمد کاظم کاظمی

گفت‌وگو میان دو آواره که در خارج از وطن روزگار می‌گذرانند و وصف ایام بهار از «محمدکاظم کاظمی» به نظم کشیده است:

تسبیح و فال حافظ و قندان نقره ‌کار
فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

مُهر امین و پستة خندان و زعفران‌...»
بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود
باج و خراج باید مان داد، بی‌شمار

گفتی که در اوایل اسفند می‌ رسی‌
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود
آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود
از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

اسفند دختری است که آسوده می‌شود
از درد زندگی به مداوای انتحار

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود
بر قطعة صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

 

گفتی «قطار خرّم نوروز می‌رسد»
نوروز را نداده کسی راه در قطار

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود
دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟

این خرّمی بس است که سنجاق می‌شود
بر سررسید کهنه من برگی از بهار

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌
از ما همین دو جمله بماند به یادگار

 

حمید مبشر

«نوروز» عنوان شعری از «حمید مبشر» است که در تازه‌ترین اثر او که «روایت تاریک غزل» نام دارد و در مشهد مقدس منتشر شده به چاپ رسیده است:

 

صبحانه و نهار و سپس عصر و یک زوال
این گونه روز گم شد و پوسید ماه و سال

تقویم من دوباره عوض شد به روی میز
من خیره روی صفحه و انبوهی از سوال

تعطیل خورده شنبه پوشیده از غزل
یک شنبه سپید من و برفی از ملال

دوشنبه بود، مدرسه باران گرفته بود
ایستاده بود روی سرم چتر قیل و قال

سه شنبه های یخ زده افتاده روی حوض
حالا چهارشنبه و افسانه و خیال

پنجشنبه است و من به زیارت نرفته ام
تا روزگار شعر و سرودم شود زلال

تا شاید آسمان بدهد عیدی مرا
از سفره سخاوت خود تکه ای هلال

 

حمیرا روحی

«هنگامه بهار» عنوان شعری است از «حمیرا روحی» از شاعران معاصر افغانستان، که در یکی از مجموعه‌های شعری او با نام «صبح امید» به چاپ رسیده است:

 

خوش بود موسم نوروزی و ایام بهار
که دمیدست گل و سبزه به هنگام بهار

کائنات از سر نو زندگی آغاز نمود
تا شنید از دهن باد صبا نان بهار

شجر از غنچه گل کرده کلاهی بر سر
تاج بر فرق نهادست گل اندام بهار

دشت پوشیده قبایی ز زمرد در بر
تازه و تر شده از بس همه اجسام بهار

سبزه بگرفته به بر لاله دل خون شده را
داده از وصل پری روی چمن کام بهار

بلبل دلشده بر شاخه گل نعره زنان
گل که مغرور به حسن است ز انعام بهار

موسم عیش و سرور است و گه عشرت و شوق
پر زفیض است همه اول و انجام بهار

فصل گل می گذرد «روحی» بیا اندر باغ
نغمه سر کن تو به هر صبح و به هر شام بهار

محمد محسن سعیدی
دوبیتی زیبایی با نام نوروز از سروده‌های «محمد محسن سعیدی» است که در مجموعه شعر او با نام «غم عزیز» منتشر شده است:

در آینه عکس جمال تو خوش است
وزدیده خود خواب و خیال تو خوش است

گفتی:«خوش باش الا که نوروز خوش است»
نوروز کجا خوش است؟ حال تو خوش است

 

 

پرویز آرزو
«بهاریه» عنوان شعری است از «پرویز آرزو» که در مجموعه شعر این شاعر با نام «آوار آیینه» به چاپ رسیده است:

همت ما را نگر، همهمه بهار را
شعر و ترانه را شنو، نغمه چشمه سار را

شور شعور شبنم عشق شکوفه می دهد
قامت دشت و کوه را، دامن روزگار را

سرخی سیب آسمان تا به سحر رسیده است
تا دهد آه و ناله ای، سینه بی قرار را

باغ اگر غنیمت غاصب زاغها شود
حسرت دل به پا کند خاطر داغدار را

مومنه نیکخو
«مومنه نیکخو» از شاعران معاصر افغانستان، سروده حزن‌انگیزی در باب بهار دارد که در کتاب «صدای از راه دور» در مجموعه شعر او به چاپ رسیده است:

زبی کرانه‌های دور
زپشت کوه‌های آسمان

دمید آفتاب روز اول بهار
ولیک بی فروغ و زرد رنگ و درد بار

پرستو از دیار دور دست‌ها رسید
شکسته بال و گوشه گیر و نا امید

نه شاخه‌ای که زیر آن وطن کند
نه لانه‌ای که شام را در آن سحر کند

در این محیط غم نشان
در این زمین خود فشان

به غیر محو و مات‌ها کسی نفس نمی‌کشد
در این سرای درد ناک و تیره روز

 

به غیر مادران اشک ریز و سینه سوز
به غیر کودکان بی پدر

به جز زنان بیوه و یتیم دار و دربدر
نوای کس به گوش جان نمی‌رسد

حسین حیدر بیگی
«آهوی همیشه دویده در من» عنوان مجموعه شعری از «حسین حیدربیگی» است. «بهار سمرقند» عنوان غزلی است که در استقبال از نوروز سروده شده و در این مجموعه به چشم می‌خورد:

مرا چشمت بهار سبز و زیبای سمرقند است
خریدارم بگو در فصل ارزانی خود چند است

مرا چشمت بهار و تاک انگور است در باور
مرا چشمت تمام رودها، جیحون و اروند است در باور

دلت خوش باد و خوش بنشین و خوش بالا برو بالا
مرا با مسلک بالا نشینی‌ها چه پیوند است

بهار خسته‌ام بشتاب سوی باغ قشلاقم
به استقبال تو بر پای پامیر و دماوند است

بیا در غربت آوارگی‌هایم کمی حالا
که می‌دانی مرا با زخم بازویت چه پیوند است

نادیا انجمن
زنده یاد «نادیا انجمن» از شاعران جوان افغانستان بود که چند سال پیش در جوانی درگذشت. «گل دودی» نام یکی از مجموعه آثار او است، «عزت سرخ» عنوان غزلی از این شاعر است که ده سال پیش سروده شده و اشاره‌ای به حضور بهار دارد:

...
وعاقبت به حضور بهار پی بردیم
به عطر گمشده روزگار پی بردیم

زمین و هر چه در او است در ستایش ماست
که ما به معنی فرجام کار پی بردیم

 

بگو به سنگ نیارد دل از زمانه به تنگ
که ما به ارزش آن انتظار پی بردیم

زبسکه شسته باران چشم خویش شدیم
به عمق روشنی چشمه سار پی بردیم

چو در کنار نشستیم و رنگ هم گشتیم
به راز عزت سرخ انار پی بردیم

دگر به صفحه دل جای گرد نیست که ما
به حسن آیینه بی غبار پی بردیم

درخت خاطر ما بیش از این خزان زده نیست
که عاقبت به حضور بهار پی بردیم

الا تو مهد دلیران و کشور شیران‌!

 

قرارگاه بزرگان و خانه‌ی ابرار

 

الا تو مهبط علم و محیط فضل و هنر!

 

الا تو قبه‌ی اسلام و قبله‌ی احرار!

 

به آب و خاک تو پرورده روزگار کهن‌

 

سران باج‌ستان و شهان تاج‌گذار

 

تو مظهر حسناتی‌، تو مایه‌ی برکات‌

 

تو سرنوشت حیاتی و نوعروس دیار

 

زمین قدس تو پهنای آسمان باشد

 

در او ز مردم بِخْرد ثوابت و سیار

 

بلی‌، سخن ز صفای محیط گردد نغز

 

چنانچه دل شود از باد مهرگان ستوار

 

سخنوران تو مرغان عرش را مانند

 

به جای نغمه برآرند آتش از منقار

 

دل سنایی تو طرفه ژرف‌دریایی است‌

 

که نی کرانه پدید است مَر وَرا، نه کنار

 

(استاد خلیل‌الله خلیلی شاعر متأخر افغانستان)


دنیا و هرچه هست در آن‌، دیو و دد شده‌

دنیا به قدر خوبی ما و تو بد شده‌

ما و تو سبزه‌ایم که در دشت رُسته‌است‌

هر سیزده‌بدر که رسیده‌، لگد شده‌

هر چه دعا به سمت خدا پُست کرده‌ایم‌

مثل صدا ز کوه به ما مسترد شده‌

ما رودهای از نفس افتاده نیستیم‌

دنیا به راه جاری ما و تو سد شده‌

امّا تو خواب دیده‌ای این‌که به نام من‌

سیّاره‌ای توسط چشمت رصد شده‌

تو خواب دیده‌ای که من و تو روانه‌ایم‌

دریا اسیر وسوسة جزر و مد شده‌

مثل دو رشته رود روانیم و مثل پل‌

رنگین‌کمانی از سر ما و تو رد شده

(محمد بشیر رحیمی)


من لاله ی آزادم خود رويم وخود بويم

در دشت مکان دارم هم فطرت آهويم

 

آبم نم باران است فارغ ز لب جويم

تنگ است محيط آنجا در باغ نمی رويم

 

از خون رگ خويش است گر رنگ به رخ دارم

مشاطه نمی خواهد زيبايی رخسارم

 

بر ساقه خود ثابت فارغ ز مدد کارم

نی در طلب يارم نی در غم اغيارم

 

هر صبح نسيم آيد بر قصد طواف من

آهو برگان را چشم از ديدن من روشن

 

سوزنده چراغستم در گوشه اين مامن

پروانه بسی دارم سر گشته به پيرامن

 

از جلوه ی سبز و سرخ طرح چمنی ريزم

گشته است ختن صحرا از بوی دلاويزم

 

خم می شوم از مستی هر لحظه و می خيزم

سر تا به قدم نازم پا تا به سر انگيزم

مخ

وجوش می و مستی بين در چهره گلگونم

داغ است نشان عشق در سينه ی پر خونم

 

آزاده و سر مستم خو کرده به هامونم

رانده ست جنون عشق از شهر به افسونم

 

از سعی کسی منت بر خود نپذيرم من

قيد چمن وگلشن بر خويش نگيرم من

 

بر فطرت خود نازم وارسته ضميرم من

آزاده برون آيم آزاده بميرم من



اشعار خلیل جوادی(حتما بخوانید)

اشعار خلیل جوادی

ماهی تو،که بر بام شکوه آمده است           آیینه زدستت به ستوه آمده است

خورشید اگر گرم تماشای تو نیست              دلگیر نشو زپشت کوه آمده است


یک پلک زدن فاصله از تو تامن                باید بزنیم پلک یا تو یا من

هرچند که گفتند گناه است این کار               اما تو یکی بزن گناهش با من


ای روی گشاده خلق تنگ آمده ای                 آهوی رمیده چون پلنگ آمده ای

آن روسری سپید میدانی چیست؟                     با پرچم آشتی به جنگ آمده ای


خوش خلقی وخشم همزمان یعنی چه؟                 بیزاری وعشق تو امان یعنی چه؟

با رفتن من اگر موافق هستی                     پس این بشین،نرو،بمان یعنی چه؟


بسیار تماشایی وآراسته ای                   از رونق ماه آسمان کاسته ای

انگار نه انگار که مارا دیدی               از روی کدام دنده برخاسته ای؟


سرکش بودم به حیله رامم کردی                 ای افسونگر چه پخته خامم کردی

خوش چرخاندی کمند گیسویت را                 در تاریکی اسیر دامم کردی


در دیده ی تو رمز نهایی پیداست                   در جام نگاه تو جهانی پیداست

کس ره نبرد درون آن قلعه ی راز                       کز بام وبرش تیر وکمانی پیداست


کوهی بودم به پای توگَرد شدم                               بازیچه ی بادهای ولگرد شدم

تا در دل من حلول کردی ای ماه                             انگشت نمای مردو نامرد شدم


با آمدنت بهانه ای پیدا شده است                           خورشید میان خانه پیدا شده است

ما نیم نظر چشم به هم دوخته ایم                           یک لحظه ی شاعرانه پیدا شده است


این قدر خیال های بیهوده نباف                         ماییم ودوخط رباعی ویک دل صاف

در آیینه قلبم جز عکس تونیست                         شک داری اگر ،بیا دلم را بشکاف


با اینکه لب از کلام بستید شما                          ساکت سر جایتان نشستید شما

امواج نگاهتان دلم را لرزاند                            اصلا نکنه زلزله هستید شما


با انگشت اشاره در خواهد زد                   دل درسینه شدیدتر خواهد زد

قلبم با تیک تاک خود میگوید                       یلدا سرشده سپیده خواهد زد


بی رویت آینه کدر خواهد شد                         آهم در شهر منتشر خواهد شد

چون بمبی ساعتی دلم درسینه                        با تاخیر تومنفجر خواهد شد


چون کودک بی اراده راه افتادم                              باپای نگاه در گناه افتادم

از گونه به سمت چانه ات لغزیدم                            از چاله درآمدم به چاه افتادم


با این که تمام قصه را میدانی                           باز آیه ی یأس پیش من می خوانی

باآن همه ترفند دلم را بردی                                تا بشکنی و دوباره برگرداندی


از بس که درون سینه تنها مانده                    درمانده ام از دست دل وامانده

در داخل سینه درد شیرینی است                      آیا دل من پیش شما جا مانده؟


خورشیدی وگرمای محبت در دست                     با آمدن توماه چشمانش را بست

با سرعت نور سمت تو می آیم                        وقتی که چراغ چشم هایت سبز است


در فصلی که هوا لطیف وعالیست                           فصلی که فصل عشق وفارغ بالیست

وقتی باران به شیشه ها میکوبد                              در آغوشم چقدر جایت خالیست


از روزی که یکی دلم را برده                        تب دارم مثل طفل سرما خورده

گفتارم شعر،شعر هایم هذیان                             دکتر جان بنده زنده ام یا مرده؟


بازیر مخالفی بگو بم بشوم                                   لبخند بزن مقابلت خم بشوم

تو یک کلمه بگو که حواّی منی                           من امضا میدم که آدم بشوم


تا خرمن مو به دوش می اندازد                               بین همه جنب وجوش می اندازد

گفتیم نصیحتش کنید ای مردم                                  گفتند به پشت گوش می اندازد


هرچند کسی میان ما حایل نیست                        اما نگهت بسوی ما مایل نیست

گفتم قسمت دهم ولی می گویند                             چشم تو به هیچ چیز مذهبی قایل نیست


چشمت همه جا در پی شر میگردد                             دل ازپی دل زیر وزبر میگردد

رفتی اما سرت بیاید برسنگ                             چون موج به صخره می خورد بر می گردد


حسی دارم اگر بدانی بد نسست                            شعری گفتم توهم بخوانی بد نیست

الان خیلی دلم برایت تنگ است                            در هر صورت خبر رسانی بدنیست


ای سر سودا زده سامانم کو؟                                  ای کالبد تهی شده جانم کو؟

امروز از همیشه مشتاق ترم                                    ای خانه ی سوت وکور مهمانم کو؟


نسبت به تو حس کور میلی دارم                                دور وبر خود هزار لیلی دارم

من ناز نمی خرم شما هم نفروش                              چون عاشق کشته مرده خیلی دارم


مارا نکشان به سوی لبهای خودت                                 برگرد برو بخواب در جای خودت

میخواهی اگر ببوسمت حرفی نیست                                اما همه ی عواقبش پای خودت


از لحظه های طی شده حظی نبرده ایم                                 خودرا بدست شاید واما سپرده ایم

بشمار لحظه لحظه ی عمر گذشته را                                    هر چند سال بود همانقدر مرده ایم


امواج نگاهت اعتیاد آور بود                                             زیبایی تو فراتر از باور بود

در قاب نگاه چشم من لبخندت                                    لبخند ژوکوند،بلکه زیباتر بود


دلم میخواد یه سیب سرخ به دامن یاربزنم                            دامن اگه تنش نبود سیبو به شلوار بزنم

وقتی یکی ساز میزنه من از صداش خوشم میاد                  دلم میخواد یه ناخنک به سیم گیتار بزنم

کاش بذارن با یه الاغ تو بانک مرکزی                                     تا میتونم ازاون هزاریا بهش بار بزنم

دم دمیم،یه روز میخوام برم سراغ شاعری                             یه روز نی انبان ودهل،یه روز میخوام تار بزنم

مسائل خصوصی تو به من نگو اگر بگی                                 عادت من اینه برم تو کوچه ها جار بزنم

وقتی یه خواننده داره شعرو غلط چیز میکنه                              دلم میخواد درجا پاشم کله به دیوار بزنم

میخوام بارفیقم بشینیم وصفا کنیم                                                  اون برام آواز بخونه منم براش تار بزنم

فلسفی وعارفانه


فلسفی وعارفانه



 دیدگانت از همیشه شادتر                            شهر قلبت زنده وآبادتر

غصه هایت دم به دم ای مهربان                     در گذر گاه زمان بر بادتر

 

روزگارت برمراد                          روزهایت شاد شاد

آسمانت بی غبار                            سهم چشمانت بهار

قلبت ازغصه به دور                      بزم عشقت پر سرور

بخت وتقدیرت قشنگ                     عمر شیرینت بلند

سرنوشتت تابناک                          جسم وروحت پاک پاک

 

 

در زندگی نه گل باش که اسیر خاک شوی ، و نه باران باش که به خاک بیفتی  خاک باش که گل از تو بروید وباران بخطر تو ببارد.

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست          هر کسی نغمه ی خود خواند واز صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست                                خوشتر آن نغمه که مردم بسپارند بیاد

 

ازخدا پرسیدند :چه چیزی تورا ناراحت می کند؟

خداوند فرمود:هروقت بنده ای با من سخن می گویدچنان به حرف های او گوش میدهم که گویی جز او بنده ای ندارم.ولی او چنانسخن می گوید که انگار من خدای همه هستم جز او.

 

 

برایت ازطلا تختی                         مسیری روبه خوشبختی

برایت عمر نوحی را                      وقار همچو کوهی را

برایت صبر ایوبی                                     حیاتی مملوء از خوبی

برایت شاد بودن را                        صداقت را رفاقت را

دعــــــــــا کـــردم                           دعــــــــــــایـم کــــــن

 

 

خاطر افسرده ای را شادکردن همت است                                 باغ آفت دیده را آباد کردن همت است

در زمان ناتوانی یاد یاران فخر نیست                                     روزتوانایی ازرفیقان یاد کردن همت است

 

خدایا برادری دارم که آیینه تمام نمای عشق،رسمش معرفت،کردارش جلای روح ویادش صفای دل است

پس آنگاه که دست نیاز سوی تو می آورد پرکن از آنچه در مرام خدایی توست.(مستطیل سبز:م،ه،ش،ا)

 

هرگاه خداوند تورا بسوی پرتگاهی میبرد به او اعتماد کن زیرا در آخرین لحظه یا تورا ازپشت میگیرد یا تورا پرواز می آموزد.

 

زندگی یعنی بخند هرچند غمگینی،ببخش هرچند مسکینی،فراموش من هرچند دلگیری.این گونه بودن زیباست هرچند که آسان نیست.

 

یک روز رسد غمی به اندازه کوه،یک روز رسد نشاطی اندازه ی دشت

افسانه ی زندگی چنین است عزیز،درسایه ی کوه باید از دشت گذشت

 

مردی نزد روانپزشک رفت واز غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.دکتر گفت به فلان سیرک برو.آنجا دلقکی هست آنقدر تورا می خنداند که غمت از یادت برود. مرد لبخند تلخی زد وگفت من همان دلقکم.

 

 

خوشبختی ما در سه جمله است : تجربه از دیروز استفاده از امروز ودرس از فردا

ولی ما به سه جمله دیگر زندگیمان را تباه می کنیم:حسرت دیروز اتلاف امروز ترس از فردا.

 

 

گاهی خداوند در هارا قفل میکند وپنجره هارا می بندد خوب است فکر کنیم بیرون طوفان ما آید

وخدا می خواهد از ما محافظت کند.

 

بزرگترین اقیانوس جهان آرام است .پس آرام باش تا بزرگ شوی.



نامه ویکتور هوگو

نامه ی ویکتور هوگو



...

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم




...

اشکی درگذر گاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود


********

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند

آدمیت مرده بود

********

بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ ، آدمیت برنگشت


********

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

قرن موسی چنبه ها است


*********

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

*********

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند

*********

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

 

 


 

 

 

اشعاری از حافظ

درد عشقی کشیده​ام که مپرس




درد عشقی کشیده​ام که مپرس

 

زهر هجری چشیده​ام که مپرس

گشته​ام در جهان و آخر کار

 

دلبری برگزیده​ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

 

می​رود آب دیده​ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

 

سخنانی شنیده​ام که مپرس

سوی من لب چه می​گزی که مگوی

 

لب لعلی گزیده​ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

 

رنج​هایی کشیده​ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

 

به مقامی رسیده​ام که مپرس

 

 

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

*

*

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت

ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز

که دعای صبحگاهی اثری کند شما را

*

*

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست